پرتال استان اصفهان - قبا سنگی
پرتال استان اصفهانسرويسهاي الکترونيکپست الکترونيکبانک اطلاعات پژوهشي
صفحه اصلي
صفحه اصلي   کودک و نوجوان  داستان  قبا سنگی


به كوشش:
تورج ا. قوچاني

روزی بود؛ روزی نبود. غير از خدا هيشكی نبود. مرد راهزنی بود كه يك زن و سه تا دختر داشت.
روزی مرد راهزن می خواست برود سر راه دزدی كند.
زنش گفت «برام سينه ريز طلا بيار.»
دختر بزرگش گفت «برام النگو بيار.»
دختر وسطی گفت «برام دستبند بيار.»
دختر كوچكش گفت «هر چه خدا داد بيار.»
مرد رفت و رفت و در جاي خلوتی نشست سر راه. پادشاه آمد از آنجا بگذرد. گفت «ای مرد! تو چه كاره ای و چرا نشسته ای اينجا؟»
مرد راهزن جواب داد «من قبا می دوزم.»
پادشاه پرسيد «چه جور قبايی؟»
مرد جواب داد «قباسنگی.»
پادشاه با تعجب گفت «سنگ را قبا می كنی؟»
مرد گفت «قبله عالم به سلامت، بله!»
پادشاه يك تخته سنگ گنده گذاشت كول مرد و گفت «حالا كه تو چنين هنری داري، اين تخته سنگ را ببر يك قبای سنگی بدوز برای من.»
راهزن به هر جان كندنی بود تخته سنگ را برد خانه و پرتش كرد بغل چاه و غصه دار گرفت نشست.
زن رفت سراغش و گفت «چه برام آوردی؟» \
مرد گفت «هيچی! نشسته بودم سر راه ببينم چی پيش می آيد كه يك هو پادشاه پيدايش شد و پرسيد چه كاره ای؟ من هم هول شدم و گفتم قباسنگی می دوزم. او هم يك تخته سنگ گنده داد كولم و گفت اي را ببر قباسنگی بدوز برام.»
زن گفت «كاشكی خبر مرگت آمده بود. من را بگو كه هی صابون ماليدم به دلم و هی به خودم گفتم تا ببينی اين دفعه چی چی برام می آورد.»
دختر بزرگش آمد و گفت «بابا! برام چی آوردی؟»
مرد گفت «چی می خواستی بيارم! پادشاه اين سنگ گنده را داده كه براش قباسنگی درست كنم.»
دختر گفت «ای كاش جنازه ات آمده بود خانه؛ گفتم حالا برام النگو آورده می كنم دستم.»
دختر وسطی آمد و گفت «چی برام آوردی؟»
مرد جواب داد «غصه ام را زيادتر نكن. مي بينی كه فقط اين سنگ گنده را با خودم آورده ام.»
دختر گفت «كاشكی همين سنگ، سنگ قبرت بشود! پس دستبند چی شد؟»
دختر كوچكش آمد و گفت «بابا! چی شده غصه داری؟»
مرد گفت «ای بابا! دست به دلم نزن! چه فايده از گفتن. آن ها كه عاقل بودند چي جوابم دادند كه حالا تو می پرسی؟ برو! سر به سرم نگذار و بگذار با درد خودم بسازم.»
دختر گفت «خوب به آن ها گفتی، به من هم بگو.»
مرد گفت «هيچی! نشسته بودم سر راه كه پادشاه آمد پرسيد چه كاره ای؛ من هم هول ورم داشت و گفتم قباسنگی می دوزم؛ او هم يك تخته سنگ گنده ورداشت گذاشت كولم و گفت اين را ببر يك قبای سنگی بدوز برام. حالا مانده ام فكري چه كار كنم. سه روز هم بيشتر مهلت ندارم.»
دختر گفت «اينكه غصه نداره، پاشو برو به پادشاه بگو قبای سنگی ريسمان سنگی مي خواهد؛ تو ريگ را بتاب ريسمان كن بده به من تا من قباسنگی بدوزم. من كه بلد نيستم ريسمان ريگی درست كنم، فقط بلدم قباسنگی بدوزم.»
مرد گفت «آفرين به تو!»
و پاشد رفت خدمت پادشاه، سلام كرد و گفت «ای قبله عالم! چرا ريسمان نمی فرستی كار را شروع كنم؟»
پادشاه گفت «چه ريسمانی؟»
مرد جواب داد «مگر نمی دانی قباي سنگی ريسمان سنگی می خواهد؟ تو از ريگ ريسمان بساز تا من با آن قبای سنگی بدوزم.»
پادشاه گفت «چطوری از ريگ ريسمان درست كنم؟»
مرد گفت «من چه می دانم! من فقط بلدم قبای سنگی بدوزم. تا حالا هم براي هر كی دوخته ام، ريسمانش را خودش داده.»
پادشاه وقتی ديد جوابی ندارد به مرد بدهد، گفت «خيلي خوب! حالا برو ببينم چه می شود.»
بعد، فكر كرد بعيد است كه اين فكر مال اين مرد باشد و به يكي از غلام هایش گفت «پاشو يواشكی دنبال اين مرد برو ببين كجا می رود و چه می گويد.»
غلام مثل سايه افتاد به دنبال مرد و تا در خانه اش رفت و گوشه اي قايم شد و گوش ايستاد.
مرد در زد. دختر كوچكش آمد در را وا كرد و از او پرسيد «چی شد بابا؟ رفتی پيش پادشاه؟»
مرد جواب داد «به خير گذشت! رفتم حرف هايی را که يادم داده بودی به پادشاه زدم. پادشاه فكری ماند چه جوابي بده و آخر سر گفت فعلاً مرخصی. نخواست خودش را سبك كند و بگويد نمی تواند ريسمان سنگی بسازد.»
دختر با خوشحالی گفت «خدا را شكر!»
مرد گفت «اگر تو هم مثل مادر و آن دوتا خواهرت بد و بی راه نثارم می كردی و چنين راهی جلو پام نمی گذاشتی، هزار سال هم اين حرف ها به فكرم نمی رسيد و سرم می رفت بالای نيزه.»
غلام برگشت پيش پادشاه و هر چه را كه شنيده بود براش تعريف كرد. پادشاه گفت «آفرين بر چنين دختری!»
و دستور داد مرغی بريان كردند، گذاشتند تو سينی، يك سينی هم پر از جواهر كردند و آن ها را دادند به دست همان غلام.
پادشاه به غلام گفت «اين ها را ببر برسان به دست آن دختر و بگو پادشاه انعام داده.»
غلام سينی مرغ بريان و جواهر را ورداشت و راه افتاد. در راه فكر كرد «اگر يك چنگ از اين همه جواهر كم بشود، كی می فهمد؟»
و دست برد يك چنگ از آن ها ورداشت ريخت تو جيبش. يك بال از مرغ بريان هم كند خورد و رفت تا به در خانه قباسنگي دوز رسيد و در زد. دختر كوچك آمد در را واكرد. غلام سلام كرد و گفت «اين ها را پادشاه داده برای شما.»
دختر آن ها را گرفت؛ پارچه را از روشان زد كنار و ديد يك بال مرغ خورده شده و يك چنگ از جواهرات كم شده. گفت «به پادشاه سلام برسان و بگو خيلي ممنون؛ چنگ ريزان چنگش پريده، بال ريزان بالش.»
غلام نفهميد اين حرف يعنی چه. فقط آن را حفظ كرد و برگشت به پادشاه گفت «ای قبله عالم انعامتان را رساندم.»
پادشاه پرسيد «چی گفت؟»
غلام جواب داد «سلام رساند و گفت به پادشاه بگو خيلی ممنون؛ چنگ ريزان چنگش پريده، بال ريزان بالش.»
پادشاه گفت «مگر تو بال مرغ را خوردی تو راه؟»
غلام گفت «قبله عالم به سلامت، نه!»
پادشاه گفت «يك چنگ از جواهرات هم ورداشتی؟»
غلام گفت «قبله عالم به سلامت، نه!»
پادشاه دست زد به جيب غلام و ديد بله كار كار غلام است و با خودش گفت «عجب دختری است اين دختر! حيف است چنين دختری دور و برم باشد و من زن نداشته باشم.»
بعد فرستاد خواستگاری دختر و عروسی مفصلی راه انداخت و تا آخر عمر با او به خوبی و خوشی زندگی كرد.

 

 

بازديدکنندگان:343

Copyright 2007, All rights Reserved for Isfahan Portal