| به كوشش: تورج ا. قوچانی
تاجر ثروتمندی بود كه فقط یك بچه داشت و این بچه پسری بود خیلی نااهل و بی خیال. همیشه خدا دنبال كارهای بد می رفت و با كسانی رفاقت می كرد كه نه به درد دنیا می خوردند و نه به درد آخرت. پدرش هر چه نصیحتش می كرد با رفقای ناباب راه نرو، فایده نداشت. با این گوش می شنید و از آن گوش در می كرد.
تاجر خیلی غصه می خورد و مرتب می گفت این پسر بعد از من به خاك سیاه می نشیند.
یك روز تاجر هزار اشرفی تو سقف اتاقی قایم كرد و رفت به پسرش گفت «پسر جان! بعد از من اگر به فلاكت افتادی و روزگار آن قدر به تو تنگ گرفت كه خواستی خودت را بكشی، یك تكه طناب بردار برو تو فلان اتاق، بنداز به حلقه وسط سقف؛ بعد برو رو چارپایه، طناب را ببند به گردنت و چارایه را با پایت كنار بزن. این جور مردن از هر جور مردنی راحت تر است.»
پسر تاجر بنا كرد به حرف پدرش خندیدن. در دلش گفت «پدرم دیوانه شده. مگر آدم عاقل خودش را می كشد كه پدرم درس خودكشی به من می دهد؟»
این گذشت و مدتی بعد تاجر از دنیا رفت. پسر تاجر شروع كرد به ولخرجی، پولی را كه پدرش در طول یك عمر جمع كرده بود، در طول یك سال به باد فنا داد و افتاد به جان اسباب خانه. امروز قالی را فروخت؛ فردا نالی را فروخت و یك مرتبه دید از اسباب خانه چیزی باقی نمانده و شروع كرد به فروختن كنیز و غلام. یك روز كاكانوروز را فروخت و روز دیگر دده زعفران را و یك وقت دید در خانه اش نه چیز فروختنی پیدا می شود و نه چیز گرو گذاشتنی.
پسر تاجر مانده بود از آن به بعد چه كند كه رفقاش پیغام دادند «امشب در فلان باغ مهمان تو هستیم. سور و سات را جور كن وردار بیار آنجا.»
پاشد هر چه تو خانه گشت چیز قابلی پیدا نكرد كه ببرد بفروشد. رفت پیش مادرش، شروع كرد به گریه و گفت «امشب باید مهمانی بدهم و آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم و آبرویم پیش دوست و دشمن بر باد می رود.»
مادر دلش به حال پسر سوخت و النگوی طلایش را برد گرو گذاشت و پولش را داد خوردنی خرید و هر طوری بود سور و سات مهمانی پسرش را جور كرد و آن ها را در بقچه ای بست و داد به دست پسرش.
پسر خوشحال شد. بقچه را ورداشت و به طرف باغی كه رفقاش قرار گذاشته بودند راه افتاد. در بین راه خسته شد. بقچه را گذاشت زمین و رفت نشست زیر سایه درختی كه خستگی در كند و باز به راه بیفتد.
در این موقع سگی به هوای غذا آمد سر كرد تو بقچه. پسر تاجر سنگی انداخت طرف سگ. سگ از جا جست و بند بقچه افتاد به گردنش. پسر تا این را دید از جا پرید و سرگذاشت به دنبال سگ و آن قدر دوید كه از نفس افتاد؛ ولی به سگ نرسید.
با چشم گریان و دل بریان رفت پیش رفقاش و حال و حكایت را گفت. همه زدند زیر خنده؛ پسر را دست انداختند و حرفش را باور نكردند. بعد هم رفتند غذا تهیه كردند. نشستند به عیش و نوش و پسر را به جرگه خودشان راه ندادند.
اینجا بود كه پسر تاجر به خود آمد. فهمید ثروت پدرش را به پای چه كسانی ریخته و تصمیم گرفت خودش را بكشد و از این زندگی نكبتی خلاص شود كه یك مرتبه یادش افتاد به وصیت پدرش كه گفته بود اگر روزگار به تو تنگ گرفت و خواستی خودت را بكشی، برو از حلقه وسط فلان اتاق خودت را حلق آویز كن.
پسر در دلش گفت «در زندگی هیچ وقت به پند و اندرز پدرم گوش نكردم و ضررش را چشیدم؛ حالا چه عیب دارد به وصیتش عمل كنم كه لا اقل در آن دنیا كمتر شرمنده باشم.»
برگشت خانه؛ طناب و چارپایه ورداشت رفت تو همان اتاق و همان طور كه پدرش وصیت كرده بود, رفت رو چارپایه، طناب را از حلقه وسط سقف رد كرد و محكم بست به گردنش و با پا زد چارپایه را انداخت.
در این موقع، حلقه و یك خشت از جا كنده شد. پسر افتاد كف اتاق و از سقف اشرفی ریخت به سر و رویش.
پسر تاجر تا چشمش افتاد به آن همه اشرفی افتاد فهمید پدرش چقدر او را دوست می داشت و از همان اول می دانست پسرش به افلاس می افتد و كارش به خود كشی می كشد.
پاشد اشرفی ها را جمع كرد و رفت پیش مادرش. دید مادرش زانوی غم بغل كردن و نشسته یك گوشه. پسر یك اشرفی داد به او و گفت «پاشو! شام خوبی تهیه كن بخوریم.»
مادرش خوشحال شد. گفت «این را از كجا آوردی؟»
پسر گفت «بعد از آن همه ندانم كاری، خدا می خواهد دوباره كار و بارمان را رو به راه كند؛ چون سرد و گرم روزگار را چشیده ام و از این به بعد می دانم چطور زندگی كنم و دوست و دشمن را از هم بشناسم.»
مادرش گفت «الهی شكر كه عاقبت سر عقل آمدی. حالا بگو ببینم این اشرفی را از كجا آورده ای و این حرف ها را كی یادت داده.»
پسر گفت «این اشرفی را پدرم داده به من و این حرف ها را هم پدرم یادم داده.»
مادرش گفت «سر به سرم نگذار؛ پدرت خیلی وقت است رحمت خدا رفته.»
پسر همه چیز را برای مادرش تعریف كرد و قول داد زندگیشان را دوباره رو به راه كند و به صورت اول برگرداند.
پسر تاجر صبح فردا راه افتاد رفت هر چیزی را كه فروخته بود پس گرفت آورد خانه. بعد رفت حجره پدرش را تر و تمیز كرد و مشغول تجارت شد.
رفقای پسر وقتی فهمیدند زندگی او رو به راه شده، باز آمدند دور و برش را گرفتند. پسر تاجر دوباره با آنها گرم گرفت و یك روز همه شان را به نهار دعوت كرد و قرار گذاشتند به همان باغ قبلی بروند.
روز مهمانی، پسر تاجر دست خالی به باغ رفت و گفت «رفقا! امروز آشپز ما مشغول گوشت كوفتن بود و می خواست برای نهارمان كوفته درست كند كه یك دفعه موش آمد گوشت و گوشت كوب را ورداشت و برد.»
یكی گفت «از این اتفاق ها زیاد می افتد! هفته پیش هم آشپز ما داشت گوشت می كوبید كه موش آمد گوشت كوب و هر چیزی كه آن دور و بر بود ورداشت برد تو سوراخش.»
دیگری گفت «اینكه چیزی نیست! همین چند روز پیش موش آمد تو آشپزخانه ما و هر چه دم دستش آمد ورداشت و برد. آشپز خواست زرنگی كند و موش را بگیرد كه موش یقه آن بیچاره را گرفت و كشان كشان بردش تو سوراخ و هنوز كه هنوز است از او خبری نیست. حالا دیگر زنده است یا مرده، خدا می داند.»
پسر تاجر این حرف ها را كه شیند، گفت «پس چرا آن روز كه من گفتم سگ بقچه ام را برد هیچ كدامتان باور نكردید و من را در جمع خودتان راه ندادید؟»
رفقای پسر جواب ندادند و بربر نگاهش كردند.
پسر گفت «بله! آن روز كه من بیچاره بودم، حرف حقم را باور نكردید. اما امروز كه مال و منالی به هم زده ام حرف دروغم را قبول كردید و برای دلخوشی من این همه دروغ شاخدار سر هم كردید. بی خود نیست كه از قدیم ندیم ها گفته اند
تا پول داری رفیقتم
قربان بند كیفتم.
شما پندی به من دادید كه تا روز قیامت فراموش نمی كنم.»
بعد، راهش را گرفت رفت نشست تو حجره اش و به قدری دل به كار داد كه كارش بالا گرفت و ملك التجار شهر شد.
|