پرتال استان اصفهان - خجه چاهي
پرتال استان اصفهانسرويسهاي الکترونيکپست الکترونيکبانک اطلاعات پژوهشي
صفحه اصلي
صفحه اصلي   کودک و نوجوان  داستان  خجه چاهي

به كوشش: تورج ا. قوچانی
 
یكی بود؛ یكی نبود. غیر از خدا هیشكی نبود. زنی بود به اسم خدیجه كه مردم اسمش را جمع و جورتر كرده بودند و به او می گفتند خجه.
خجه خیلی خودپسند و وراج بود و مرتب از شوهرش انتظاراتی داشت كه اصلاً با وضع زندگی و كسب و كار او جور درنمی آمد.
همه شب كه شوهرش خرد و خسته می آمد خانه، خجه به جای دلجویی و حرف های نرم، شروع می كرد به ور زدن و بنای داد و قال را می گذاشت و می گفت «كاشكی گم و گور شده بودی و به جای خودت خبرت آمده بود خانه. حیف نیست به تو بگویند شوهر! آخر این چه مخارجی است كه تو می دهی؟ به مردم نگاه كن ببین چه جوری خرجی به زن هاشان می دهند و چه چیزهایی برای زن هاشان می خرند. یل قلمكار هندی، كفش ساغری، پیرهن تور، پاكش قصواری، چادر گلدار، چاقچور دبیت؛ ولی من چی؟ هیچی! باید سر تا پا و دوازده ماه لباس كرباسی تنم كنم و عاقبت از غصه آرزو به دلی بتركم.»
مرد بیچاره در جواب زنش می گفت «اگر تو به زن های همسایه نگاه می كنی، شوهران آن ها هر كدام روزی پنج ریال درآمد دارند و من روزی چهار عباسی بیشتر درآمد ندارم. ببین تفاوت از كجا تا كجاست؟ شكر خدا كه چشم و گوش داری و می شنوی و می بینی كه آن ها كاسبكارند و من هیاركار. هر كسی باید مطابق درآمدش بخورد و بپوشد. مگر نشنیده ای كه گفته اند چو دخلت نیست خرج آهسته تر كن.»
زن می گفت «چرا این را نمی گویی كه گفته اند من می خوام نان و گوشت، تو برو كونت را بفروش. من این حرف ها سرم نمی شود كه تو درآمد داری یا نداری؛ هر چه را كه من می خوام باید بدون كم و زیاد جور كنی والا همیشه همین آش و همین كاسه است و هر روز هزار تا لیچار بارت می كنم.»
مرد بیچاره وقتی دید زنش به هیچ صراطی مستقیم نیست، با خودش گفت «باید این زن و زندگی را ترك كنم و برم جایی كه از دست این زبان دراز راحت شوم.»
و یك شب بی سر و صدا از خانه زد بیرون و به جایی رفت كه زن هر چه دنبالش گشت پیداش نكرد.
خجه از آن به بعد تند خوتر شد و آن قدر به همسایه ها زبان تلخی كرد و جنگ و جدال راه انداخت كه اهل محل دسته جمعی رفتند پیش كدخدا و از دست او شاكی شدند.
كدخدا فرستاد خجه را آوردند.
تا چشم خجه افتاد به آن جمع دروازه دهنش را واكرد و بی اعتنا به كدخدا همه را بست به ناسزا و لنترانی.
كدخدا گفت طای زن بدزبان! جلو دهنت را بگیر و این همه جفنگ نگو والا جوری مجازاتت می كنم كه تا زنده ای یادت نرود.»
خجه گفت «من اینم كه هستم و از توپ و تله تو هم نمی ترسم.»
كدخدا به فراش ها گفت خجه را با سگ كردند به جوال و با چوب و چماق افتادند به جانش و تا می خورد كتكش زدند. \
از آن به بعد، خلق و خوی خجه تغییری كه نكرد هیچ، زبان تلخ تر هم شد؛ طوری كه همه اهالی ده به ستوه آمدند و باز رفتند پیش كدخدا شكایت كردند.
كدخدا همه ریش سفیدها را جمع كرد و بعد از مشورت با آن ها و عقل سر هم كردن، گفت خجه را گرفتند و بردند انداختند به چاهی در یك فرسخی ده.
دو سه روز بعد، چوپانی رفت سر چاه دلو انداخت برای گوسفندها آب بكشد؛ اما همین كه دلو را بالا كشید، دید به جای آب مار كت و كلفتی توی دلو است. چوپان یكه خورد و خواست مار و دلو را بندازد به چاه، كه مار به زبان آمد و گفت «تو را به خدا قسم من را از دست خجه چاهی نجات بده، در عوض خدمت بزرگی به تو می كنم.»
چوپان مار را از چاه درآورد. از او پرسید «چرا این قدر وحشت زده ای؟»
مار جواب داد «سال های سال بود كه من در این چاه بودم و هیچ جانوری جرئت نداشت به آن قدم بگذارد، ولی دو سه روز پیش سر و كله زنی پیدا شد به اسم خجه چاهی و از بس ور زد و به زمین و زمان بد و بی راه گفت كه از دست این زن ورورو امانم برید و جان به لبم رسید. هر چه می خواستم راه فراری پیدا كنم و خودم را از این چاه بكشم بیرون، راهی پیدا نمی كردم. تا اینكه تو آمدی و من را نجات دادی. حالا می خواهم عوض خدمتی كه به من كردی، خدمتی به تو بكنم.»
چوپان گفت «از دست تو چه كاری ساخته است؟»
مار گفت «همین امروز می روم می پیچم دور گردن دختر پادشاه و هر چه طبیب می آورند باز نمی شوم. وقتی تو از این اتفاق باخبر شدی خودت را برسان به دربار و بگو من این خطر را برطرف می كنم؛ به این شرط كه پادشاه نصف دارایی و دخترش را بدهد به من. وقتی كه پادشاه شرط را قبول كرد، با او قول و قرار بگذار؛ بعد تنها برو به اتاق دختر و دست بزن به من و بگو ای مار كاری به كار دختر پادشاه نداشته باش. آن وقت من به محض شنیدن صدای تو از دور گردن دختر باز می شوم و راهم را می گیرم و می روم.»
مار پس از این گفت و گو راه افتاد، رفت و رفت تا به دربار پادشاه رسید و خودش را رساند به دختر و محكم پیچید به گردن او.
ندیمه دختر سراسیمه رفت پیش پادشاه و او را از این اتفاق عجیب و غریب باخبر كرد. پادشاه دستور داد طبیب ها جمع شوند و برای نجات دختر از چنگ مار راهی پیدا كنند.
طبیب ها هر چه فكر كردند چطور مار را از گردن دختر جدا كنند كه مار فرصت نكند او را نیش بزند، عقلشان به جایی نرسید. پادشاه كه دخترش را در خطر دید، عصبانی شد و دستور داد دو تا از طبیب ها را گردن زدند و بدنشان را بالای دروازه شهر آویزان كردند.
همین كه چوپان از این ماجرا باخبر شد، خودش را رساند به قصر پادشاه و به دروازه بان قصر گفت «من را به پیشگاه پادشاه ببر!»
دروازه بان گفت «پادشاه امروز كسی را به حضور نمی پذیرند؛ مگر نشنیده ای كه دخترشان به چه بلایی گرفتار شده؟»
چوپان گفت «من برای همین كار آمده ام و می خواهم دختر را از چنگ مار نجات دهم.»
دروازه بان با عجله خبر را رساند به گوش پادشاه و پادشاه چوپان را به حضور پذیرفت و تا چشمش افتاد به او با تعجب گفت «تو می خواهی دخترم را نجات دهی؟»
چوپان گفت «بله! ای قبله عالم.»
پادشاه گفت «می دانی اگر نتوانی او را نجات دهی چه بلایی سرت می آید؟»
چوپان گفت «وقتی به شهر رسیدم بدن بی سر طبیب هایی را دیدم كه نتوانسته بودند دخترتان را نجات دهند.»
پادشاه گفت «خلاصه و خوب حرف می زنی. پس زود برو دختر نازنینم را از دست این مار كه نمی دانم از كجا مثل اجنه ظاهر شده و پیچیده به گردن او، نجات بده.»
چوپان گفت «به روی چشم! ولی شرایطی دارم كه اگر قبله عالم قبول می فرماید بروم و دست به كار شوم.»
پادشاه پرسید «چه شرایطی؟»
چوپان جواب داد «این كه اگر توانستم مار را دفع كنم دختر و نصف دارایی ات را به من بدهی.»
پادشاه گفت «تو دخترم را نجات بده، شرط تو را به جان می پذیرم.»
بعد، همان طور كه قرار گذاشته بودند، رفت سراغ مار. دستی زد به او و گفت «ای مار! كاری به كار دختر پادشاه نداشته باش.»
مار به محض شنیدن صدای چوپان از دور گردن دختر واشد و راهش را گرفت و رفت.
پادشاه همین كه خبر نجات دخترش را شنید، خیلی خوشحال شد. دستور داد جشن مفصلی برپا كردند و دخترش را به عقد چوپان درآورد و نصف دارایی اش را داد به او.
حالا بشنوید از مار!
مار وقتی از دور گردن دختر پادشاه باز شد، رفت به یك شهر دیگر و مدتی بعد پیچید به گردن دختر ثروتمندی. پدر دختر دست به دامان طبیب های زیادی شد، ولی هیچ كدام نتوانست راه نجاتی برای او پیدا كند. آخر سر یكی گفت «دوای درد دخترت در فلان شهر و پیش فلان چوپان است كه تازگی ها شده داماد پادشاه.»
پدر دختر رفت سر وقت چوپان و مشكلش را با او در میان گذاشت. چوپان هم با مرد ثروتمند طی كرد كه نصف ثروتش را بگیرد و دخترش را نجات دهد.
وقتی چوپان رسید به بالین دختر، گفت دور و برش را خلوت كردند. بعد رفت جلو؛ به مار دست زد و گفت «كاری به كار این دختر نداشته باش.»
مار همان طو كه داشت از دور گردن دختر باز می شد، در گوش چوپان گفت «دفعه اول كه باز شدم می خواستم كمكی را كه به من كرده بودی تلافی كنم؛ این دفعه هم به خاطر حفظ آبروت باز می شوم؛ اما بدان كار من همین است و اگر دفعه دیگر پیدات بشود، چنان نیشی به كف پات بزنم كه كرك سرت را باد ببرد.»
بعد، آهسته راهش را گرفت و رفت.
چوپان در دل عهد كرد دیگر نرود به سراغ مار و مزدش را گرفت و به شهر خودش بازگشت؛ ولی هنوز خستگی سفر از تنش در نرفته بود كه عده ای با عجله آمدند پیشش و از او تقاضا كردند «ای چوپان حكیم! در فلان شهر ماری پیچیده به گردن دختر تاجری و چون شهرت تو عالمگیر شده، تاجر ما را فرستاده تو را ببریم دخترش را نجات بدی و هر قدر بخواهی مزد بگیری.» \
چوپان گفت «كسالت دارم و نمی توانم بیایم.»
گفتند «در راه طوری آسایشت را فراهم می كنیم كه آب در دلت تكان نخورد.»
گفت «آن قدر حالم خراب است كه حتی نمی توانم از جایم جم بخورم.»
خلاصه! هر قدر اصرار كردند، چوپان زیر بار نرفت و كسانی كه آمده بودند دنبالش ناامید برگشتند به شهرشان و به تاجر گفتند چوپان می گوید مریضم و نمی توانم بیایم.»
تاجر تا این حرف را شنید، خودش راه افتاد رفت پیش چوپان و غمزده و پریشان گفت «ای حكیم! تو را به خدا قسمت می دهم بیا و دخترم را نجات بده و در عوض همه دارایی ام را بگیر.»
چوپان دلش به حال پدر دختر سوخت. توكل كرد به خدا و بلند شد همراه او افتاد به راه.
وقتی كه به خانه تاجر رسیدند، چوپان رفت پیش دختر و خیلی آهسته در گوش مار گفت «من نیامده ام اینجا كه به تو بگویم از دور گردن این دختر باز شو؛ ولی به خاطر سابقه دوستی بین خودمان و به خاطر جبران محبت هایی كه به من كرده ای، آمده ام خبرت كنم كه خجه چاهی از چاه آمده بیرون و دارد شهر به شهر و دیار به دیار دنبالت می گردد. حالا خودت می دانی؛ می خواهی باز شو می خواهی باز نش. من وظیفه خودم می دانستم تو را بی خبر نگذارم.»
مار تا این را شنید، مثل فرفره از دور گردن دختر باز شد و مانند آب فرو رفت به زمین و خودش را گم و گور كرد.
چوپان هم دستمزد هنگفتی گرفت و برگشت به خانه اش.

 

 

بازديدکنندگان:290

Copyright 2007, All rights Reserved for Isfahan Portal