پرتال استان اصفهان - بز زنگوله پا
پرتال استان اصفهانسرويسهاي الکترونيکپست الکترونيکبانک اطلاعات پژوهشي
صفحه اصلي
صفحه اصلي   کودک و نوجوان  داستان  بز زنگوله پا

به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود. زیر گنبد كبود غیر از خدا هیچ كس نبود. بزی بود كه در و همسایه ها صداش می كردند بز زنگوله پا و سه تا بچه داشت به اسم شنگول، منگول و حبه انگور.
روزی از روزها، بز زنگوله پا خبر شد گرگی آمده دور و ور چراگاه آن ها خانه گرفته. خیلی دل نگران شد و به بچه هاش گفت «از این به بعد خوب حواستان را جمع كنید و هیچ وقت بی گدار به آب نزنید. اگر كسی آمد در زد، تا مطمئن نشده اید من هستم در را وا نكنید.»
بچه ها گفتند «به روی چشم!»
و بز زنگوله پا از خانه رفت به چراگاه.
چندان طولی نكشید كه گرگ آمد در زد. بچه ها گفتند «كیه؟»
گرگ گفت «منم، مادرتان.»
بچه ها گفتند «دروغ نگو! صدای مادر ما نازك است؛ اما صدای تو كلفت است.»
گرگ رفت و كمی بعد برگشت و باز در زد.
بچه ها پرسیدند «كیه؟»
گرگ صدایش را نازك كرد و گفت «منم، مادرتان، زود در را وا كنید. به پستان شیر دارم و به دهان علف.»
بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! دست مادر ما سفید است؛ اما دست تو سیاه است.»
گرگ راه افتاد یكراست رفت به آسیاب. دستش را زد تو كیسه آرد و زود برگشت در زد و باز همان حرف ها را تكرار كرد.
بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! پای مادر ما قرمز است؛ اما پای تو قرمز نیست.»
گرگ رفت به پاهاش حنا بست و وقتی حنا خوب رنگ انداخت برگشت در زد.
بچه ها گفتند «كیه؟»
گرگ گفت «منم، مادرتان، بز زنگوله پا.»
بچه ها دیدند صدا صدای مادرشان است. برای اینكه مطمئن شوند از درز پایین در نگاه كردند و تا دست های سفید و پاهای قرمز را دیدند در را باز كردند و گرگ خیز برداشت تو خانه. شنگول و منگول را كه دم دست بودند درسته قورت داد؛ اما حبه انگور تند پرید تو سوراخ آبراه قایم شد و از دست گرگ جان به در برد.
نزدیك غروب، بز زنگوله پا از چراگاه برگشت و دید در خانه اش چارطاق باز است. مات و مبهوت ماند. این ور چرخید، آن ور چرخید و بچه هاش را صدا زد.
حبه انگور صدای مادرش را شناخت. از ته آبراه آمد بیرون و به مادرش گفت كه چه بلایی سرشان آمده.
مادرش پرسید «آنكه شنگول و منگول من را خورد گرگ بود یا شغال؟»
حبه انگور جواب داد «از بس دستپاچه شده بودم، نفهمیدم.»
بز زنگوله پا رفت خانه شغال. گفت «شنگول و منگول من را تو بردی؟»
شغال گفت «نه. اگر باور نمی كنی بیا تو و همه جا را بگرد.»
بز زنگوله پا گفت «شنگول و منگول من را تو خوردی؟»
شغال باز هم جواب داد «نه.»
و دستی به شكمش زد و گفت «ببین! شكم من خالیه خالیه و از گشنگی چسبیده به پشتم. این كار كار گرگ است.»
بز زنگوله پا راه افتاد طرف خانه گرگ. همین كه به آنجا رسید یكراست رفت رو پشت بام و بنا كرد به جست و خیز كردن و گرد و خاك به راه انداختن.
گرگ كه دیگ بار گذاشته بود و داشت برای بچه هاش آش می پخت، سرش را از دریچه بیرون برد و فریاد زد
«این كیه تاپ و تاپ می كنه؟
آش من را پر از خاك می كنه؟»
بز زنگوله پا گفت
«منم! منم زنگوله پا
كه ور می جم دوپا دوپا
چارسم دارم به زمین
دوشاخ دارم به هوا
كی برده شنگول من؟
كی خورده منگول من؟
كی میاد به جنگ من؟
گرگ گفت
«من بردم شنگول تو
من خوردم منگول تو
من میام به جنگ تو.»
بز زنگوله پا پرسید «چه روزی می آیی به جنگ من؟»
گرگ جواب داد «روز جمعه.»
بز زگوله پا رفت به صحرا؛ سیر دلش علف خورد و غروب همان روز رفت پیش شیر دوش. گفت «شیر دوش! شیر من را بدوش و یك انبان كره برای من درست كن. دو غش هم برای خودت.»
بعد انبان كره را ورداشت برد پیش چاقو تیزكن. گفت «این را بگیر و به جای آن شاخ هایم را تیز كن.»
چاقو تیزكن انبان كره را گرفت شاخ های بز را حسابی تیز كرد.
گرگ هم رفت پیش دلاك. گفت «بی زحمت دندان های من را تیز كن.»
دلاك گفت «كو مزدش؟»
گرگ گفت «مگر مزد هم می خواهی؟»
دلاك گفت «بی مزد و مواجب كه نمی شود كار كرد. مگر نشنیده ای كه بی مایه فطیر است؟»
گرگ برگشت خانه. یك انبان ورداشت چسید توش و درش را بست و برد برای دلاك. گفت «این هم مزدت.»
دلاك در انبان را كه واكرد، باد انبان در رفت؛ اما به روی خودش نیاورد. در دل گفت «به جای مزد چس می آوری؟ یك بلایی سرت بیارم كه تو قصه ها بنویسند.»
بعد گازانبر را ورداشت؛ دندان های گرگ را از دم كشید و جاشان دندان چوبی گذاشت.
روز جمعه بز زنگوله پا و گرگ برای جنگ رفتند به میدان. زنگوله پا گفت «چطور است پیش از جنگ آب بخوریم كه تشنه مان نشود.»
و تند رفت پوزه اش را گذاشت تو آب و وانمود كرد دارد آب می خورد. گرگ هم به خیال خودش، برای اینكه عقب نماند آن قدر آب خورد كه شكمش مثل طبل باد كرد.
بز زنگوله پا با شاخ های تیز و گردن كشیده، سم به زمین زد و گرگ را دعوت كرد به جنگ.
گرگ گفت «حالا دیگر برای من شاخ و شانه می كشی؟ الان نشانت می دهم.»
و پرید خرخره زنگوله پا را بگیرد كه همه دندان های چوبیش ریخت.
زنگوله پا مهلتش نداد. رفت عقب، آمد جلو، با شاخ زد شكم گرگ را سفره كرد و شنگول و منگول را از تو شكمش درآورد و بردشان خانه، پیش حبه انگور.
قصه ما به سر رسید؛
كلاغه به خونه ش نرسید.

 

 

بازديدکنندگان:421

Copyright 2007, All rights Reserved for Isfahan Portal