|
به كوشش: تورج ا. قوچانی
روزی، روزگاری دهقانی گربه ای داشت كه از بدجنسی لنگه نداشت.
یك روز دهقان از دست گربه كلافه شد. او را گرفت بد به جنگل و به امان خدا رها كرد. گربه راه افتاد تو جنگل. رفت و رفت تا به روباهی رسید.
روباه همین كه گربه را دید انگشت به دهان ماند كه این دیگر چه جور جانوری است و با خودش گفت «سال های سال است در جنگل زندگی می كنم و تا حالا چنین جانوری ندیده بودم.»
بعد رفت جلو. از ترس تعظیم كرد و گفت «ای جانور رشید و زیبا، بگو ببینم است شریفتان چیست و از كجا می آیی؟»
گربه شستش خبردار شد كه روباه از او ترسیده. كش و قوسی به كمرش داد؛ دستی به سبیل هاش كشید و گفت «اسمم گربه شیرافكن است و از جنگل های دور می آیم.»
روباه گفت «چه افتخاری! جناب گربه شیرافكن. قدم رنجه بفرمایید و مهمان این حقیر باشید.»
و گربه را با احترام به خانه خودش برد.
روز بعد، روباه برای تهیه غذا رفت بیرون و گربه ماند تو خانه.
روباه در جنگل این ور و آن ور می رفت و دنبال خوراك می گشت كه به گرگی رسید.
گرگ گفت «روباه جان! این روزها خیلی كم پیدایی. هیچ معلوم است كجایی؟»
روباه گفت «شوهر كرده ام!»
گرگ پرسید «به كی؟»
«به یكی كه از جنگل های دور آمده و اسمش گربه شیرافكن است.»
«می شود ایشان را ببینم و با او آشنا شوم؟»
«كار نشد ندارد! اما باید اول سبیلش را خوب چرب كنی.»
«چطور؟»
روباه گفت «شوهرم خیلی غیرتی است و اگر از كسی خوشش نیاید در یك چشم به هم زدن یك لقمه چپش می كند و تا حالا هیچكی جرئت نكرده بدون هدیه بیاید به حضورش.»
و از گرگ جدا شد و رفت تا به خرس رسید.
خرس تا چشمش افتاد به روباه، گفت «روباه جان! پارسال دوست، امسال آشنا. خیلی وقت است پیدات نیست.»
روباه فت «چه كنم! شوهرداری فرصت برایم باقی نگذاشته.»
خرس پرسید «مگر شوهر كرده ای؟»
روباه گفت «بله.»
«به كی؟»
«به یكی كه از جنگل های دور آمده و اسمش گربه شیرافكن است.»
«می شود من را با او آشنا كنی؟»
روباه گفت «چرا نشود. خودم ترتیب كار را می دهم. اما، بد نیست بدانی كه شوهرم خیلی بدقلق است و در دید و بازدیدها اگر كسی خوب شرط ادب به جا نیاورد و رضایت او را جلب نكند، زود به رگ غیرتش برمی خورد و تند او را می گیرد و در یك چشم به هم زدن می خورد.»
خرس گف «ای داد بی داد! پس چه كار باید كرد كه بدون خطر و بی دردسر او را ببینم.»
روباه گفت «هدیه به دردبخوری تهیه كن و بیا به دیدنش. این طوری بلكه بخت یارت باشد و جان سالم به در ببری.»
گرگ گوسفندی گیر آورد و خرس گاوی شكار كرد و جدا جدا راه افتادند بروند خدمت گربه شیرافكن. هدیه هاشان را تقدیم كنند و با او آشنا شوند.
گرگ و خرس در بین راه رسیدند به هم. گرگ به خرس گفت «سلام داداش جان! روباه خانم و جناب گربه شیرافكن را ندیدی؟»
خرس گفت «علیك سلام برادرجان! من هم چشم به راه دیدارشان هستم.»
گرگ گفت «گمان كنم همین دور و برها باشند. بی زحمت یك تك پا برو جلوتر و صداشان كن.»
خرس گفت «نه برادرجان! من پایم راه نمی گیرد برم جلوتر. تو هر چه باشد از من جگردارتری، تو برو.»
در این موقع خرگوشی پیدا شد. خرس تا خرگوش را دید صدا زد «آهای كوچولو! بیا جلو ببینم.»
خرگوش با ترس و لرز رفت پیش خرس. خرس گفت «می دانی خانه روباه كجاست؟»
خرگوش گفت «بله.»
خرس گفت «تندی برو بگو ما آمده ایم جناب گربه شیرافكن را ببینیم. خیلی مشتاق دیدار هستیم. هدیه های ناقابلی هم آورده ایم كه تقدیم كنیم.»
خرگوش چهار تا پا داشت چهار تای دیگر هم قرض كرد و مثل باد رفت طرف خانه روباه.
خرس و گرگ ترس ورشان داشت و فكر كردند اگر بروند قایم شوند خیلی بهتر از این است كه تمام قد بایستند آنجا.
خرس گفت «من می روم بالای درخت.»
گرگ گفت «داداش جان! فكری هم به حال من بكن كه نمی توانم بروم بالای درخت.»
خرس گرگ را زیر بوته ها پنهان كرد و یك خرده برگ خشك ریخت روش و خودش رفت بالای درخت صنوبر بلندی كه هم در امان باشد و هم بتواند ببیند گربه شیرافكن پیداش می شود.
خرگوش خودش را به خانه روباه رساند. سلام كرد و گفت «من را عالیجناب خرس و جناب گرگ فرستاده اند خدمتتان خبر بدهم كه خیلی وقت است با هدیه های مناسبی آمده اند اینجا و چشم به راه دیدار جناب شیرافكن هستند.»
روباه گفت «الان می رویم پیشوازشان.»
و با گربه شیرافكن به راه افتاد.
خرس از دور آن ها را دید و به گرگ گفت «دارند می آیند؛ ولی این جناب شیرافكن خیلی كوچولو موچولو است.»
گرگ گفت «به هیكلش نگاه نكن. بگذار بیاید جلو ببینیم چه جور جانوری است.»
طولی نكشید كه روباه و گربه شیرافكن سر رسیدند و همین كه چشم گربه به لاشه گاو افتاد، موهاش سیخ سیخی شد. خرهای كشید و پرید با پنجه و دندان پوست گاو را درید و از زور خوشی معو . . . معو كرد.
خرس از دیدن این صحنه ترسید. فكر كرد گربه دارد می گوید كم است! كم است! و با خودش گفت «عجب جانوری! با این جثه ریزه میزه اش آن قدر پرخور است كه به لاشه گاوی كه شكم چهار پنج تا خرس گشنه را سیر می كند می گوید كم است، كم است.»
گرگ هم از معو معو و صدای خره ترس ورش داشته بود، یواش یواش با پوزه اش برگ ها را كنار زد كه بتواندگربه شیرافكن را ببیند.
گربه صدای خش خش را شنید. خیال كرد موشی رفته زیر برگ ها قایم شده و مثل برق پرید به پوزه گرگ پنجه كشید.
گرگ از درد فریادی زد و پاگذاشت به فرار. گربه كه انتظار چنین چیزی را نداشت، از ترس جانش چنگ انداخت به درخت صنوبری كه خرس روی آن بود و تند تند رفت بالا.
خرس خیال كرد گربه شیرافكن گرگ را از میدان به در كرده و حالا دارد از درخت بالا می آید كه حساب او را هم كف دستش بگذارد و با عجله خودش را از بالای درخت انداخت پایین و افتان وخیزان فرار كرد.
روباه چند قدمی دوید دنبال آن ها؛ بعد ایستاد و فریاد زد «كجا فرار می كنید ترسوها؟ بایستید تا شیرافكن تكلیف تان را روشن كند.»
|