پرتال استان اصفهان - كچل مم سياه
پرتال استان اصفهانسرويسهاي الکترونيکپست الکترونيکبانک اطلاعات پژوهشي
صفحه اصلي
صفحه اصلي   کودک و نوجوان  داستان  كچل مم سياه

به كوشش: تورج ا. قوچانی

روزی بود و روزگاری بود. كچلی بود به نام مم سیاه كه از دار و ندار دنیا فقط یك ننه پیر داشت.
كچل مم سیاه روزی از ننه اش پرسید «ننه! پدر خدا بیامرزم از مال و منال دنیا چیزی برام به ارث نگذاشت؟»
پیرزن گفت «چرا! همین تفنگی كه به دیوار آویخته شده از پدرت مانده.»
كچل مم سیاه تفنگ را ورداشت؛ اندخت گل شانه اش و در سیاهی شب به قصد شكار رفت بیرون. هنوز چندان راهی نرفته بود كه یك دفعه چشمش به جانوری افتاد كه از یك طرفش نور می تابید و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش می رسید. كچل مم سیاه جانور را نشانه گرفت و تفنگش را به صدا درآورد. وقتی رفت جلو دید گلوله جانور را زخمی كرده. با خودش گفت «فعلاً همین شكار از سر ما زیاد است؛ می بریمش خانه از نورش استفاده می كنیم و به ساز و آوازش گوش می دهیم و عیش دنیا را می كنیم.» و جانور را كول كرد و راه افتاد طرف خانه.
به خانه كه رسید در زد. ننه اش آمد دم در. پرسید «كی هستی این وقت شب؟ آدمی؟ جنی؟ چی هستی؟»
كچل مم سیاه جواب داد «نه جن هستم و نه پری. مم سیاهم!»
پیرزن داد زد «جلدی برگشتی چرا؟ تا نان به دست نیاری در به رویت وا نمی كنم.»
كچل مم سیاه گفت «دست خالی نیامده ام. جانوری شكار كرده ام كه تا دنیا دنیاست هیچ پادشاهی مثل و مانندش را شكار نكرده. در را باز كن كه دیگر از دست پیه سوز و چراغ موشی خلاص شدیم.»
پیرزن در را باز كرد. دید پسرش جانوری شكار كرده كه از یك طرفش نور می دهد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش می رسد.
كچل مم سیاه شكار را كشان كشان برد تو؛ گذاشت بالای اتاق و لم داد كنار دیوار. یك پایش را انداخت رو پای دیگرش و خواست به قول معروف خودش را به بی خیالی بزند و فارغ از حساب و كتاب دنیا و به دور از غم و غصه ها خوش باشد كه یك دفعه در زدند.
نگو پیرزنی كچل مم سیاه و شكارش را دیده بود و خبر بده بود برای پادشاه كه «ای پادشاه! چه نشسته ای كه كچل مم سیاه در همان شكار اولش جانوری شكار كرده كه از یك طرفش نور می پاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز بلند است. حیف است چنین جانوری كه لایق چون تو پادشاهی است بیفتد دست چنان كچلی.«
پادشاه فرستاد كچل مم سیاه را آوردند. از او پرسید «این صحت دارد كه تو در همان شكار اولت جانوری شكار كرده ای كه فقط پادشاهان لیاقت شكارش را دارند؟»
كچل مم سیاه جواب داد «قبله عالم به سلامت، دست خبر چینی كرده اند!»
پادشاه گفت «زود برو بیار تقدیمش كن به ما. چنان شكار بی مانندی مناسب آلونك سیاه و كاهگلی تو نیست.»
كچل مم سیاه دست گذاشت رو چشمش و گفت «پادشاه درست می فرمایند. همین الان می روم می آورم.» و تند رفت خانه و جانور را آورد برای پادشاه.
پادشاه هر قدر فكر كرد كه چه انعامی به كچل بدهد عقلش به جایی نرسید. آخر سر چشمش افتاد به وزیر و بلند گفت «آ . . . هان! پیدا كردم.»
وزیر گفت «قبله عالم به سلامت! بفرمایید چه چیزی را پیدا كردید كه من مراقب آن باشم دوباره گم نشود؟»
پادشاه گفت «وزیر! زود وزیری ات را بده به كچل. ما انعام دیگری نداریم به او بدهیم.»
وزیر گفت «قبله عالم به سلامت! امروز نه. فردا بیاید تحویل بگیرد.»
تو نگو وزیر یك باباكلاه داشت كه هر وقت كارش گره می خورد و تو هچل می افتاد با باباكلاهش حرف می زد و از او می خواست گره از كارش واكند.
وزیر سر شب رفت باباكلاهش را آورد گذاشت جلوش و گفت «ای باباكلاه! دورت بگردم؛ خودت می بینی كه در چه هچلی افتاده ام. نمی دانم این كچل مم سیاه لعنتی یك دفعه از كجا مثل اجل معلق پیدا شد و می خواهد جای من را بگیرد. آخر خودت بگو من چه جوری می توانم از وزیری ام دل بكنم و جایم را بدهم به یك كچل از همه جا بی خبر كه هیچ چیزش به آدمی زاد نرفته.»
باباكلاه به صدا درآمد كه «ای وزیر اعظم ككت هم نگزد كه چاره این كار از آب خوردن هم آسان تر است! فردا برو پیش پادشاه و بگو كچل مم سیاه را بفرستد برایش شیر چهل مادیان بیاورد. خودت خوب می دانی هر كه برود دنبال شیر چهل مادیان، رفت دارد و برگشت ندارد.»
وزیر باباكلاه را دو دستی از زمین ورداشت گذاشت وسط دو ابرویش و نفس راحتی كشید و صبح زود، پیش از بوق حمام، رفت سراغ پادشاه.
پادشاه پرسید «چه كار داری وزیر؟»
وزیر جواب داد «پادشاها! دیشب خوابی دیدم، آمدم برایت بگویم.»
«چه خوابی دیدی؟»
«قربان! خواب دیدم كچل مم سیاه رفته شیر چهل مادیان را برایت آورده. بفرستش برود؛ بلكه خوابم تعبیر بشود.»
پادشاه خندید و گفت «خواب دیده ای خیر باشد وزیر! خودت می دانی برای آوردن شیر چهل مادیان نصف بیشتر قشون ما از بین رفت و چیزی عایدمان نشد. حالا یك كچل تك و تنها چطور می تواند این كار را بكند؟»
وزیر گفت «قربان! این كار برای كسی كه در شكار اولش بتواند چنان جانوری شكار كند كه از یك طرفش نور بدهد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش برسد، كار مشكلی نیست.»
پادشاه دید وزیر چندان بی ربط نمی گوید و امر كرد رفتند كچل را آوردند.
كچل مم سیاه گفت «قبله عالم به سلامت! خودم می آمدم خدمتتان. برای انعام دادن چقدر عجله می فرمایید.»
پادشاه گفت «انعامت سر جایش هست؛ خیالت تخت باشد. اما پیش از گرفتن آن باید بروی شیر چهل مادیان را بیاری.»
كچل مم سیاه در دلش گفت «نه شیر شتر و نه دیدار عرب! هیچ می دانی چهل مادیان یعنی چه و من را دنبال چه چیز می فرستی؟»
اما به روی خودش نیاورد و گفت «الساعه حركت می كنم.»
و برگشت خانه به پیرزن گفت «ننه! پاشو نانی تو دستمال ببند كه رفتنی شدم.»
پیرزن پرسید «می خواهی بروی كجا؟»
كچل جواب داد «پادشاه امر كرده بروم شیر چهل مادیان را برایش بیارم.»
پیرزن گفت «كجای كاری پسر جان! خیال دارند تو را به كشتن بدهند. تا حالا خیلی از پهلوان ها هوس این كار را كرده اند و خودشان را به كشتن داده اند. آن وقت تو چطور جرئت می كنی بگویی می خواهم بروم شیر چهل مادیان را بیارم.»
كچل مم سیاه گفت «چاره ای ندارم. اگر سرم را هم در این راه بدهم مجبورم بروم.»
پیرزن گفت «حالا كه می گویی مجبورم بروم و مرغ یك پا دارد، برو به پادشاه بگو چهل مشك شراب به تو بدهد با چهل بار آهك و چهل بار پنبه. بعد برگرد پیش من تا راهش را نشانت بدهم.» كچل مم سیاه رفت پیش پادشاه و چیزهایی را كه ننه اش گفته بود گرفت و برگشت.
پیرزن گفت «پسرجان! شراب و آهك و پنبه را بردار و آن قدر برو تا برسی به دریا. در كنار دریا با آهك و پنبه حوض بزرگی درست كن و شراب را بریز توی آن. بعد همان دور و بر گودالی بكن و در آن قایم شو. زیاد طول نمی كشد كه می بینی آسمان سیاه می شود و نعره می زند؛ دریا به جنب و جوش در می آید؛ آب دو شقه می شود و مادیانی چون كوه از میان آب می جهد بیرون و به دنبالش سی و نه كره كوه پیكر از دریا می زند بیرون و همه می روند در مرغزار نزدیك دریا مشغول چرا می شوند و تشنه شان كه شد برمی گردند آب بخورند. مواظب باش تو را نبینند والا روزگارت سیاه می شود. چهل مادیان سر حوض شراب می رسند، آن را بو می كنند و برمی گردند. باز تشنه شان كه شد می آیند سر حوض. این دفعه هم شراب را بو می كنند و برمی گردند به چرا. اما دفعه سوم كه تشنگی امانشان را بریده و طاقتشان را طاق كرده لب می گذارند به شراب و آن قدر می خورند كه سیر می شوند. در این موقع باید مثل مرغ هوا خیز ورداری و بنشینی بر پشت مادیان بزرگ. مشت را گره كنی و محكم بزنی به وسط پیشانیش. بعد از این خیالت راحت باشد؛ چون خودش مانند باد به حركت در می آید و كره هاش چهار نعل به دنبالش می آیند.»
كچل مم سیاه دستمال نانش را به كمرش بست؛ پاشنه ها را وركشید و پا گذاشت به راه. مثل باد از دره ها گذشت و مثل سیل از تپه ها سرازیر شد. نه چشمش خواب دید و نه سرش بالین. رفت و رفت. باز هم رفت تا امان راه را برید و آخر سر رسید كنار دریا. با پنبه و آهك حوض بزرگی درست كرد؛ مشك های شراب را ریخت تو آن و گودالی كند، در آن پنهان شد و به انتظار آمدن چهل مادیان نشست.
چیزی نگذشت كه یك دفعه دید آسمان تیره و تار شد و نعره زد؛ دریا به جوش و خروش آمد؛ آب دو شقه شد و از میان آن مادیانی مانند كوه جست بیرون و با سی و نه كره اش كه چون باد صرصر به دنبالش روان بودند رو به مرغزار گذاشت.
در مرغزار آن قدر چریدند كه تشنه شان شد و آمدند سر حوض، شراب را بو كردند و برگشتند. بار دوم هم آمدند و برگشتند؛ اما دفعه سوم تشنگی به قدری امانشان را بریده بود كه لب گذاشتند به شراب و تا سیر نشدند لب از آن برنداشتند و سر بالا نگرفتند.
كچل مم سیاه دید فرصت مناسب است و جست زد نشست بر پشت مادیان. مشتش را گره كرد و محكم بر پیشانی او زد. مادیان كه خر مست شده بود شیهه بلندی كشید و مثل مرغ به هوا جست و سی و نه كره اش چون باد به دنبالش راه افتادند و چهار نعل پیش تاختند تا به شهر رسیدند. كچل مم سیاه چهل مادیان را به خانه اش كشاند. شیرشان را دوشید و فرستاد برای پادشاه.
باز بشنوید از آن پیرزن خبرچین!
پیرزن خبرچین كچل مم سیاه را با چهل مادیان دید و تند رفت پیش پادشاه و گفت «ای پادشاه! چه نشسته ای كه كچل مم سیاه فقط شیر چهل مادیان را نیاورده، بلكه چهل مادیان را هم آورده و ول كرده تو خانه كاهگلی و سیاهش.»
پادشاه امر كرد رفتند كچل مم سیاه را آوردند. از او پرسید «این درست است كه چهل مادیان را آورده ای؟»
كچل مم سیاه جواب داد «ای پادشاه! باز هم درست خبر چینی كرده اند.»
پادشاه گفت «زود برو آن ها را بیار برای ما. چهل مادیان فقط لایق طویله پادشاهان است.»
كچل مم سیاه رفت چهل مادیان را آورد ول كرد تو طویله پادشاه.
پادشاه به وزیر گفت «وزیر! دیگر باید جایت را بدهی به او.»
وزیر گفت «قربان! امروز نه. فردا بیاید تحویل بگیرد.»
همین كه شب شد وزیر باز رفت باباكلاهش را آورد گذاشت جلوش. گفت «ای باباكلاه! خودت خوب می دانی كه من نمی توانم از وزیری ام چشم بپوشم و جایم را مفت بدهم به یك كچل از همه جا بی خبر كه هیچ چیزش به آدمی زاد نرفته و معلوم نیست از كجا پیداش شده و می خواهد جایم را بگیرد. به من بگو چه كار كنم و جانم را خلاص كن.»
باباكلاه به صدا درآمد كه «ای وزیر اعظم ككت هم نگزد كه چاره این كار از آب خوردن آسان تر است! فردا به پادشاه بگو كچل را بفرستد برای كشتن اژدهایی كه خیلی وقت است روز روشن را بر او تیره و تار كرده و نصف بیشتر قشونش را بلعیده. خودت می دانی كه هیچ پهلونی نمی تواند از دست اژدها جان سالم به در ببرد.»
وزیر خوشحال شد. باباكلاهش را دودستی برداشت گذاشت وسط دو ابرویش و نفس راحتی كشید و صبح زود پیش از بوق حمام رفت به قصر پادشاه.
پادشاه گفت «وزیر! باز چه خبر؟»
وزیر گفت «قربان! دیشب خوابی دیدم.»
«بگو! خیر باشد.»
«قربان! خواب دیدم كچل مم سیاه رفته اژدها را كشته و صحیح و سالم برگشته.»
پادشاه خندید و گفت «این چه حرفی است كه می زنی؟ نصف بیشتر قشون ما كشته شد و مویی از سر اژدها كم نشد؛ آن وقت تو می گویی یك كچل تك و تنها را بفرستم به جنگ اژدها.»
وزیر گفت «قبله عالم به سلامت! كسی كه در شكار اولش چنان جانوری شكار كند كه از یك طرفش نور بیاید و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش برسد و بعد برود چهل مادیان را بیاورد، این یك كار كوچك را هم می تواند انجام دهد.»
پادشاه دید وزیر چندان بی ربط نمی گوید و امر كرد و رفتند كچل مم سیاه را آوردند و به او گفت «تو را وزیر خودم می كنم به شرطی كه بروی شر اژدها را از سرمان كم كنی و زنده یا مرده اش را بیاری.»
كچل در دلش گفت «تا ما را به كشتن ندهد دست از سر كچل مان برنمی دارد.»
و برگشت خانه و به ننه اش گفت «پاشو نان بگذار تو دستمالم كه رفتنی شدم.»
پیرزن پرسید «باز چه خیالی در سر داری؟»
كچل جواب داد «پادشاه می خواهد بروم زنده یا مرده اژدها را براش بیارم.»
پیرزن گفت «پسرجان! بیا از خر شیطان پیاده شو. این كار آخر و عاقبت خوشی ندارد. اژدها آن همه قشون پادشاه را بلعیده و یك نفر صحیح و سالم از كامش بیرون نیامده. كشتن او كار هر كسی نیست. وزیر می خواهد تو را به كشتن بدهد.»
كچل مم سیاه گفت «ننه! الا و بلا باید بروم؛ حتی اگر سرم را از دست بدهم. به جای این حرف ها اگر راهش را بلدی نشانم بده.»
پیرزن گفت «حالا كه این همه اصرار داری و این قدر حاضر به یراقی گوش كن تا راهش را به تو بگویم. اژدها شصت گز درازا دارد و ته دره گودی خوابیده. در راه رسیدن به آن دره می رسی به كوه بلندی و از آن می روی بالا. به قله كه رسیدی می بینی هیچ چیز قرار و آرام ندارد. از پرنده و چرنده و خزنده و درنده گرفته تا خس و خاشاك و بوته و درخت و قلوه سنگ، تند تند هجوم می برند ته دره. پسرجان! مبادا پا بگذاری تو دره كه تو هم كشیده می شوی پایین و یكراست می روی به كام اژدها و تا روز قیامت نمی آیی بیرون. همان جا پناه بگیر و آن قدر صبر كن كه اژدها بخوابد و همه چیز آرام و قرار بگیرد. وقتی دیدی پرنده می تواند پرواز كند و سنگ می تواند سر جاش قرار بگیرد، آن وقت تند راه بیفت؛ برو به دره و به ته آن كه رسیدی می بینی اژدها خوابیده و خرناسش به هوا بلند است. اما باز هم به تو می گویم مبادا وقتی اژدها بیدار است قدم بگذاری به دره كه اگر هزار جان داشته باشی یك جان به در نمی بری.»
كچل مم سیاه به نشانه اطاعت دست رو چشمش گذاشت؛ دستمال نان را بست به كمر؛ پاشنه ها را وركشید و راه افتاد. از دره ها چون باد گذشت؛ از تپه ها چون سیل سرازیر شد؛ نه سرش بالین دید و نه چشمش خواب تا امان راه را برید و رسید به پای كوه بلندی. بی آنكه یك لحظه بایستد چهار دست و پا از كوه رفت بالا. به بالای كوه كه رسید دید همه چیز، از خزنده و پرنده و چرنده و درنده گرفته تا خس و خاشاك و قلوه سنگ و بوته و درخت یكراست هجوم می برند ته دره.
كچل مم سیاه از اوضاع و احوال دور و برش فهمید اژدها بیدار است و نفسش را داده به كوه و دشت و هر چیزی را می كشد طرف خودش و می بلعد. گوشه ای پناه گرفت و منتظر ماند و وقتی همه چیز آرام و قرار گرفت، از كوه سرازیر شد. به ته دره كه رسید چشمش به اژدهایی افتاد كه زبان از شرحش عاجز است. اژدها به یك پهلو افتاده بود. طول و عرض دره را پر كرده بود و خرناسش به هوا بلند بود.
مم سیاه معطلش نكرد. وسط پیشانیش را نشانه گرفت و زد. اژدها پیچ و تابی خورد و پیش از جان دادن چنان نعره ای كشید كه كوه به لرزه درآمد.
این را دیگر هیچ كس نمی داند كه كچل مم سیاه لاشه به آن بزرگی را چطور به شهر آورد؛ اما همه دیدند و شنیدند كه مم سیاه اژدها را انداخت جلو خانه پادشاه و گفت «برش دار! دشمنت به چنین روزی بیفتد.»
پادشاه نگاهی انداخت به اژدها و به وزیر گفت «وزیر! این دفعه جای هیچ بهانه ای نیست. نمی توانیم كچل را دست خالی برگردانیم؛ زود جایت را به او بده.»
وزیر كه دید این بار هم حقه اش نگرفته به هول و ولا افتاد و گفت «قبله عالم به سلامت! امروز نه. فردا بیاید و بی چون و چرا وزیری من را تحویل بگیرد.»
همین كه شب شد، باز وزیر رفت باباكلاهش را آورد گذاشت جلوش و گفت «ای باباكلاه، قربانت بگردم! این كچل حقه باز ما را انداخته تو هچل و پیش این و آن سنگ رو یخمان كرده. تا حالا هر راهی كه پیش پایم گذاشته ای فایده ای نداشته. این دفعه سنگ تمام بگذار و نگذار این كچل بی سر و پا وزیری ام را بگیرد. آخر این كچل دله دزد كجا و وزیری پادشاه كجا؟ زود بگو چه كار باید بكنم كه دارم از غصه دق می كنم.»
باباكلاه گفت «ای وزیر اعظم ككت هم نگزد كه چاره این كار از آب خوردن آسان تر است! فردا به پادشاه بگو مم سیاه را بفرستد دختر پادشاه فرنگ را براش بیاورد و بدان كه این كار، كار هر كچلی نیست و اگر به جای یك كچل هزار كچل برود دنبال دختر پادشاه فرنگ، یكی شان زنده بر نمی گردد.»
وزیر خوشحال شد. باباكلاهش را بوسید و گذاشت وسط دو ابرویش و نفس راحتی كشید و صبح زود پیش از بانگ خروس رفت به قصر پادشاه و به پادشاه گفت «قربان! دیشب خوابی دیدم.»
پادشاه گفت «دیگر چه خوابی دیده ای؟»
«خواب دیدم كچل مم سیاه رفته دختر پادشاه فرنگ را آورده برای شما. قربان بفرستش برود؛ بلكه خوابم تعبیر شود. بعید است فرصتی از این بهتر پیش بیاید.»
پادشاه خندید و گفت «وزیر! این چه حرفی است كه می زنی؟ مگر عقل از سرت پریده؟ خودت می دانی كه تمام قشون ما از عهده پادشاه فرنگ بر نیامد؛ حالا چطور می گویی یك كچل تك و تنها را بفرستم به جنگ پادشاه فرنگ؟»
وزیر گفت «پادشاها! كچل مم سیاه را دست كم گرفته اید. كسی كه در شكار اولش چنان جانوری شكار كند كه از یك طرفش نور بپاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز بلند باشد و به جای شیر چهل مادیان برود خود چهل مادیان را بیاورد و ول كند تو طویله شما و بتواند اژدها را بكشد و لاشه اش را بیاورد؛ از عهده قشون پادشاه فرنگ هم بر می آید. فصت را از دست نده كه آوردن دختر پادشاه فرنگ برای كچل مم سیاه از آب خوردن آسان تر است.»
پادشاه گفت «جدی می گویی وزیر؟»
وزیر گفت «فدایت گردم! هرگز مطلبی جدی تر از این به عرضتان نرسانده ام.»
كچل مم سیاه تازه بیدار شده بود و دست و روش را شسته بود كه در زدند.
پیرزن گفت «پسر! پاشو برو ببین این دفعه چه آشی برات پخته اند.»
مم سیاه گفت «معلوم است. باز پادشاه احضارم كرده.»
و راه افتاد رفت پیش پادشاه و برگشت به ننه اش گفت «ننه! نان و دستمالم را حاضر كن كه باز رفتنی شدم. این بار پادشاه امر كرده بروم دختر پادشاه فرنگ را براش بیارم.»
پیرزن گفت «پسرجان! بیا از خر شیطان پیاده شو. وزیر می خواهد تو را به كشتن بدهد. خیلی از پهلوان ها و جوان های زرنگ تر از تو نتوانسته اند دختر پادشاه فرنگ را بیارند؛ آن وقت توی یك لا قبا چطور می خواهی تك و تنها بروی به جنگ پادشاه فرنگ و دخترش را بگیری و بیاری؟»
كچل مم سیاه گفت «كار ما از این حرف ها گذشته. اگر سرم را هم در این راه از دست بدهم باید بروم. به جای این حرف ها اگر راهش را بلدی نشانم بده.»
پیرزن گفت «پسرجان! من از فرنگستان و پادشاه فرنگ چیزی نمی دانم؛ خودت راه بیفت و برو ببین چه كار باید بكنی.»
كچل مم سیاه دستمال نان را بست به كمر. پاشنه ها را وركشید و از خانه زد بیرون. چون باد از دره ها گذشت و چون سیل از تپه ها سرازیر شد. نه چشمش رنگ خواب دید و نه سرش نرمی بالین. یك بند رفت تا عاقبت امان راه را برید و رسید به كنار دریا. دید یكی كه هیچ چیزش به آدمی زاد نرفته سرش را كرده تو دریا و دارد آب می خورد. آن هم نه از این آب خوردن ها! آب خوردنی كه با هر قلپش دریا یك وجب و نیم می رود پایین.
كچل مم سیاه مات و متحیر ماند و گفت «ذلیل شده این چه جور آب خوردن است؟»
آب دریا خشك كن گفت «ذلیل شده خودتی كه چشم دیدن آب خوردن من را نداری؛ اما چشم دیدن این را داری كه كچل مم سیاه در شكار اولش چنان جانوری شكار كرده كه از یك طرفش نور می پاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش می رسد. حیف كه نمی دانم این كچل مم سیاه كجاست و گرنه می رفتم و تا آخر عمر غلام حلقه به گوشش می شدم.»
مم سیاه خندید و گفت «كچل مم سیاه خود من هستم.»
آب دریا خشك كن گفت «راست می گویی؟»
كچل مم سیاه گفت «دروغم كجا بود!»
آب دریا خشك كن غلام كچل مم سیاه شد و به دنبالش راه افتاد. رفتند و رفتند تا دیدند یكی كه هیچ چیزش به آدمی زاد نرفته چند تا سنگ آسیاب به چه بزرگی انداخته گل گردنش و آن ها را لك و لك می چرخاند و هر چه را كه جلوش می آید خرد و خاكشیر می كند.
كچل مم سیاه گفت «احمق را باش، زده به سرش!»
سنگ آسیاب چرخان گفت «احمق خودتی كه چشم دیدن سنگ های من را نداری؛ اما چشم دیدن این را داری كه كچل مم سیاه در شكار اولش چنان حیوانی را شكار كرده كه از یك طرفش نور می پاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز بلند است. اگر ببینمش غلام حلقه به گوشش می شوم.»
آب دریا خشك كن گفت «كجای كاری! همین كه می بینی خود كچل مم سیاه است.»
سنگ آسیاب چرخان گفت «راست می گویی؟»
آب دریا خشك كن گفت «دروغم كجا بود! خود خودش است.»
او هم غلام كچل مم سیاه شد و راه افتاد. رفتند و رفتند تا رسیدند به یك قلاب سنگ انداز كه با قلاب سنگش تخته سنگ های بزرگ و كوچك را از جایی به جای دیگر می اندخت.
كچل مم سیاه داد كشید «آهای دیوانه! دست نگهدار ببینم چه كاره مملكتی تو و این چه جور قلاب سنگ انداختن است؟»
قلاب سنگ انداز دست نگهداشت و گفت «دیوانه خودتی كه چشم دیدن قلاب سنگ من را نداری؛ اما چشم دیدن این را داری كه كچل مم سیاه در شكار اولش چنان حیوانی شكار كرده كه از یك طرفش نور می پاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش می رسد. اگر می دانستم كجاست همین الان می رفتم پیشش و تا آخر عمر غلام حلقه به گوشش می شدم.»
آب دریا خشك كن و سنگ آسیاب چرخان با هم گفتند «اینكه می بینی خودش كچل مم سیاه است.»
قلاب سنگ انداز گفت «تو را به خدا راست می گویید؟»
گفتند «بله! خود خودش است؛ حی وحاضر.»
قلاب سنگ انداز هم غلام كچل مم سیاه شد و با آن ها را افتاد. رفتند و رفتند تا رسیدند به یكی كه هیچ چیزش به آدمی زاد نمی رفت و یك گوشش را زیر انداز كرده بود و گوش دیگرش را روانداز و گرفته بود تخت خوابیده بود.
كچل مم سیاه گفت «آهای پخمه! این دیگر چه جور گوش هایی است كه انداخته ای زیر و رویت و گرفته ای تخت خوابیده ای؟»
لحاف گوش گفت «پخمه خودتی كه چشم نداری ببینی گوش های من هم به جای رختخوابم هستند و هم می توانند هر صدایی را از چهل فرسخی بشنوند؛ اما چشم دیدن این را داری كه كچل مم سیاه در شكار اولش چنان جانوری شكار كرده كه از یك طرفش نور می پاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز بلند است. اگر ببینمش غلام حلقه به گوشش می شوم.»
آب دریا خشك كن و سنگ آسیاب چرخان و قلاب سنگ انداز گفتند «ای بابا! این خودش كچل مم سیاه است دیگر.»
لحاف گوش گفت «شما را به خدا؟»
گفتند «به خدا!»
لحاف گوش هم غلام كچل مم سیاه شد و همرا آن ها راه افتاد. آن قدر رفتند و رفتند تا رسیدند به مملكت پادشاه فرنگ. دیدند دروازه ها بسته است و قراول های زیادی این طرف و آن طرف دروازه كشیك می دهند و كسی را راه نمی دهند.
قلاب سنگ انداز پرسید «این ها كی باشند؟»
كچل مم سیاه جواب داد «قراول های پادشاه فرنگ اند. تا كسی را نشناسند راه نمی دهند.»
قلاب سنگ انداز گفت «چه غلط های زیادی! مگر می توانند راه ندهند؟»
و دست برد همه قراول ها را گرفت تپاند تو قلاب سنگش. قلاب سنگ را دور سرش چرخ داد و چرخ داد و ول كرد.
پادشاه فرنگ در قصرش نشسته بود و داشت با اعیان واشراف صحبت می كرد كه ناگهان دید قراول ها در هوا معلق زنان می آیند به طرفش. پادشاه فرنگ آنچه را كه دیده بود هنوز خوب باور نكرده بود كه خبر رسید «ای پادشاه! چه نشسته ای كه پنج نفر زبان نفهم كه هیچ چیزشان به آدمی زاد نرفته دم دروازه ایستاده اند و می گویند آمده ایم دختر شاه فرنگ را ببریم.»
پادشاه گفت «بروید بیاوریدشان ببینم به چه جرئتی چنین حرفی می زنند.»
سنگ آسیاب چرخان افتاد جلو. شروع كرد به خرد و خراب كردن در و دیوار و بقیه به دنبالش پیش رفتند تا رسیدند به قصر پادشاه.
پادشاه همین كه چشمش به آن ها افتاد نزدیك بود از تعجب شاخ در بیاورد. گفت «امروز بروید استراحت كنید و فردا بیایید تا دخترم را به شما بدهم.»
بعد وزیرش را احضار كرد و گفت «وزیر! ما نمی توانیم از پس این جانورهای عجیب و غریب و زبان نفهم بر بیاییم. زودباش تا دخترم از دست نرفته فكری كن.»
وزیر گفت «قبله عالم به سلامت! با این ها نمی شود درافتاد باید حیله ای به كار بزنیم.»
پادشاه گفت «چه حیله ای؟»
وزیر گفت «امر كن جار چی ها فردا راه بیفتند تو كوجه و بازار و مردم را از كوچك و بزرگ و پیر و جوان به مهمانی پادشاه دعوت كنند. آن وقت به آشپزباشی می گوییم چهل دیگ بزرگ پلو بار بگذارد و چهلمی را زهرآلود كند و این پنج نفر را هم دعوت می كنیم و پلو زهرآلود را به خوردشان می دهیم.»
حالا بشنوید از كچل مم سیاه و غلام های حلقه به گوشش كه دور هم نشسته بودند و گرم صحبت بودند كه یك دفعه لحاف گوش قاه قاه زد زیر خنده.
گفتند «چه خبر است؟ مگر جنی شده ای كه بی خودی می خندی؟»
گفت «نه! پادشاه و وزیر دارند برایمان آش خوبی می پزند.»
پرسیدند «چه آشی؟»
گفت «می خواهند همه ما را زهركش كنند.»
آب دریا خشك كن گفت «بگذار به همین خیال باشند.»
روز بعد، تمام مردم شهر از كوچك و بزرگ و پیر و جوان در قصر پادشاه جمع شدند. كچل مم سیاه و غلام هایش هم آمدند و در گوشه ای نشستند. كمی كه گذشت كچل مم سیاه به پادشاه گفت «اجازه می دهیآشپزباشی من سری به آشپزخانه شما بزند.»
پادشاه گفت «عیبی ندارد.»
كچل مم سیاه به آب دریا خشك كن گفت «آشپزباشی! پاشو برو سر و گوشی آب بده ببین غذا كی حاضر می شود.»
آب دریا خشك كن رفت به آشپزخانه و دید آشپزباشی پادشاه چهل تا دیگ پلو بار گذاشته و دست به كمر و دستمال به شانه دم در ایستاده و منتظر است كه دیگ ها خوب دم بكشد و برای خوردن آماده شود. آب دریا خشك كن گفت «آشپزباشی! من آشپزباشی كچل مم سیاه هستم. اجازه می دهی سری به دیگ های پلو بزنم؟»
بعد رفت در دیگ اولی را ورداشت. پشت به آشپزباشی ایستاد و دست برد جلو، در یك چشم برهم زدن دیگ پلو را لمباند و رفت سراغ دومی و سومی و بی آنكه آشپزباشی بو ببرد هر چهل دیگ را به ترتیب خالی كرد.
آشپزباشی پرسید «دم كشیده اند؟»
آب دریا خشك كن جواب داد «دستت درد نكند دارند دم می كشند.» و رفت نشست سر جاش.
پادشاه امر كرد نهار بیاورند. آشپزباشی رفت در دیگ ها را ورداشت و دید محض دوا و درمان هم یك دانه برنج ته دیگ ها پیدا نمی شود و مات و متحیر ماند كه چه خاكی به سرش بریزد و چه جوابی به پادشاه بدهد.
خبر به پادشاه كه رسید فهمید این كار كار كسی جز كچل مم سیاه نیست و از زور خشم شروع كرد به جویدن لب و لوچه اش و آخر سر كه دید این كارها دردی دوا نمی كند گفت به مهمان ها بگویند مهمانی پادشاه افتاده به فردا و آن ها را با زبان خوش برگردانید به خانه هاشان.
كچل مم سیاه هم غلام هایش را ورداشت و رفت.
پادشاه به وزیرش گفت «وزیر! از دست این زبان نفهم ها عاجز شدیم. چه كار باید كرد؟»
وزیر گفت «امر كن حمام فولاد را گرم كنند تا كچل مم سیاه و دار و دسته اجق وجقش را دعوت كنیم به آنجا و همین كه رفتند تو در را ببندیم روشان و از دریچه بالایی آن قدر آب توی حمام بریزیم كه خفه شوند.»
پادشاه گفت «بد فكری نیست.»
كچل مم سیاه و غلام های حلقه به گوشش دور هم نشسته بودند و گرم صحبت بودند كه لحاف گوش یك دفعه قاه قاه زد زیر خنده.
گفتند «چی شده؟ مگر زده به سرت كه بی خودی می خندی؟»
گفت «نه! پادشاه و وزیر دارند باز برایمان آش خوبی می پزند.»
پرسیدند «چه آشی؟»
گفت «می خواهند حمام فولاد را گرم كنند و ما را بندازند آنجا و خفه مان كنند.»
سنگ آسیاب چرخان و آب دریا خشك كن گفتند «بگذار به همین خیال باشند.»
روز بعد، پادشاه كسی را فرستاد و كچل مم سیاه و غلام هایش را دعوت كرد به حمام فولاد.
وقتی هر پنج تاشان رفتند به حمام، در بسته شد و آب مثل سیل از دریچه بالایی ریخت تو. آب دریا خشك كن دهنش را گرفت دم دریچه و شروع كرد به خوردن آب و نگذاشت حتی یك قطره به كف حمام برسد، همین طور آب خورد و خورد تا حوصله اش سر رفت و به سنگ آسیاب چرخان گفت «تا كی می خواهی بر بر نگاهم كنی؟ مگر نمی بینی حوصله ام سر رفته؟»
سنگ آسیاب چرخان تا این حرف را شنید، سنگ های آسیابش را به چرخش درآورد و دیوارهای حمام فولاد را داغان كرد.
آب دریا خشك كن از حمام كه آمد بیرون دهنش را وا كرد و پوف كرد و چنان سیلی راه انداخت كه نصف بیشتر مملكت فرنگ را آب گرفت.
خبر رسید به پادشاه كه «چه نشسته ای كه بیشتر مملكت را سیل گرفته. چرا باید مردم به خاطر دخترت بروند زیر آب و بمیرند؟ دخترت را بده ببرند و جان مردم را خلاص كن.»
پادشاه فرنگ دید چاره دیگری ندارد و دخترش را سپرد به كچل مم سیاه و راهشان انداخت بروند.
كچل مم سیاه دختر را نشاند تو كجاوه و خودش و چهار غلامش پیاده راه افتادند. منزل به منزل رفتند تا رسیدند به نزدیك شهر خودشان.
مم سیاه پیغام فرستاد كه «ای پادشاه! من صحیح و سالم برگشته ام و دختر پادشاه فرنگ را آورده ام؛ بگو بیایند پیشواز من.»
پادشاه به قشونش امر كرد پیاده و سواره بروند پیشواز كچل مم سیاه و او را بیاورند به شهر.
كچل مم سیاه با كبكبه و دبدبه آمد به شهر و یكراست رفت به خانه خودش.
خبر به پادشاه رسید كه «كچل مم سیاه با دختر پادشاه فرنگ كه از قشنگی در تمام دنیا مثل و مانندش پیدا نمی شود و با چهار نفر دیگر كه هیچ چیزشان به آدمی زاد نرفته یكراست رفت به خانه خودش و به تو اعتنا نكرد.»
پادشاه برای كچل مم سیاه پیغام فرستاد «هر چه زودتر آن چهار نفر و دختر را بفرست پیش من، كه دختر پادشاه فرنگ لایق قصر من است نه لایق دخمه سیاه و كاهگلی تو.»
كچل مم سیاه هم پیغام فرستاد كه «تا حالا هر چه گفتی گوش كردیم و هر دستوری دادی انجام دادیم؛ حالا تو بیا و یكی از این دو كار را بكن. یا شكار اول و چهل مادیان را بده و جانت را وردار و به سلامت از شهر برو و همه چیز را به دست من بسپار؛ یا برای جنگ آماده شو. اما یادت باشد كه قشون تو هر چه باشد از قشون پادشاه فرنگ بیشتر نیست كه به دست من تار و مار و ذلیل شد.»
پادشاه و وزیر نشستند به گفت و گو كه چه كنند و چه نكنند و آخر سر نتیجه گرفتند اگر بتوانند از دست كچل مم سیاه جان سالم به در برند كار بزرگی كرده اند.
پس از رفتن پادشاه و وزیر، كچل مم سیاه غلام هایش را ورداشت آورد به قصر و نشست به تخت و ننه اش را هم وزیر خودش كرد و دستور داد شهر را آیین بستند؛ در خانه ها شمع روشن كردند و هفت شبانه روز جشن راه انداختند. بعد، با دختر پادشاه فرنگ عروسی كرد و به مراد دل رسید.

 

بازديدکنندگان:524

Copyright 2007, All rights Reserved for Isfahan Portal