|
به كوشش: تورج ا. قوچانی
یكی بود؛ یكی نبود. غیر از خدا هیچكی نبود. مردی بود و زنی داشت كه خاطرش را خیلی می خواست و از این زن دختری پیدا كرد خیلی قشنگ و پاكیزه و اسمش را گذاشت شهربان.
وقتی شهربانو هفت ساله شد، او را فرستاد مكتب خانه كه پیش ملاباجی درس بخواند.
گاهی كه بچه ها برای ملاباجی هدیه می آوردند، ملاباجی می دید هدیه شهربانو از بقیه بهتر است.
ملاباجی با شهربانو گرم گرفت و بنا كرد از زیر زبانش حرف كشیدن. طولی نكشید فهمید كار و بار پدر شهربانو حسابی رو به راه است و در زندگی كم و كسری ندارد.
ملاباجی آن قدر به شهربانو مهربانی كرد و قاپش را دزدید كه اگر می گفت ماست سیاه است، شهربانو بی بروبرگرد باور می كرد.
یك روز ملاباجی كاسه ای داد دست شهربانو و گفت «این كاسه را بده به مادرت. از قول من سلام برسان و بگو ملاباجی گفته آن را از سركه پر كن و بفرست برای من. وقتی مادرت رفت تو انبار، تو هم همراهش برو. بگو ملاباجی سركه هفت ساله خواسته و نگذار از خمره ای به غیر از خمره هفتمی سركه وردارد. همین كه رفت سر خمره هفتم و خم شد كاسه را بزند تو سركه، پاهاش را بلند كن و بندازش تو خمره و در خمره را بگذار.
شهربانو گفت «خیلی خوب!» و همان طور كه ملاباجی یادش داده بود، مادرش را نداخت تو خمره و در خمره را گذاشت.
پدر شهربانو سر شب آمد خانه. از او پرسید «مادرت كو؟»
شهربانو جواب داد «نمی دانم. من كه آمدم، خانه نبود.»
فردای آن شب شهربانو رفت مكتب و ماجرا را برای ملاباجی تعریف كرد. ملاباجی از خوشحالی شهربانو را بغل كرد؛ نشاند رو زانوی خودش؛ ماچش كرد و دستی به سر و روی او كشید.
چند روزی كه گذشت، ملاباجی یك مشت خاكشیر داد به شهربانو و گفت «به خانه كه رفتی این ها را بریز رو سرت و وقتی رو به روی بابات نشستی جلو منقل سرت را تكان بده تا خاكشیرها بریزد تو آتش و درق دوروق صدا كند. آن وقت بابات می پرسد این سر و صداها چیست؟ تو بگو سرم شپش گذاشته. من كه كسی را ندارم پرستاریم كند، سرم را بجوید، رختم را بشوید و ببردم حمام. حالا كه مادرم نیست، اگر یك زن بابا داشتم اقلاً حال و روزم بهتر از این بود. بعد گریه زاری راه بنداز و بگو باید زن بگیری كه تر و خشكم كند و دستی به سرم بكشد. اگر پرسید كی را بگیرم، بگو یك دست دل و جگر بگیر آویزان كن بالای در خانه. هر كس اول آمد و سرش خورد به آن، او را بگیر.» \
شهربانو گفت «به چشم!»
و همان طور كه ملاباجی گفته بود، عمل كرد.
پدر شهربانو فردا صبح رفت یك دست دل و جگر گرفت آورد خانه و آویزان كرد بالای در.
ملاباجی كه گوش به زنگ بود، زود سر و كله اش پیدا شد و به بهانه ای آمد تو خانه. سرش را زد به دل و جگر و شروع كرد به اوقات تلخی و سر و صدا راه انداخت كه «ای وای! این چی بود خورد تو سرم و چار قدم را كثیف كرد؟»
در این بین پدر شهربانو آمد بیرون. از ملاباجی عذرخواهی كرد و قضیه را براش گفت. بعد هم ملاباجی را برد پیش ملا، عقد كرد و دستش را گرفت آورد خانه.
ملاباجی دختری داشت كه به عكس شهربانو زشت و بد تركیب بود. این دختر را هم روی جل و جهازش آورد خانه پدر شهربانو.
ملاباجی دو سه روزی را به رفت و روب خانه و بازدید اثاثیه گذراند و آخر سر سری زد به انبار و رفت سراغ خمره هفتمی.
همین كه در خمره را ورداشت، گاو زردی از خمره آمد بیرون. ملاباجی دستپاچه شد. با خودش گفت «نكند این مادر شهربانو باشد.»
و گاو را برد انداخت تو طویله؛ و از همان روز، یواش یواش شروع كرد با شهربانو بدرفتاری و همه كارهای سخت را، از آب و جاروی حیاط گرفته تا شست و شوی رخت ها و ظرف ها، انداخت گردن شهربانو و از هر كاری هم صد جور بهانه می گرفت و تا می توانست شهربانوی بیچاره را می چزاند و از وشگون و سقلمه هم مضایقه نمی كرد.
خلاصه! ملاباجی آن قدر به شهربانو سخت گرفت كه اگر كسی وارد خانه می شد، خیال می كرد شهربانو كلفت خانه است. شهربانو می سوخت و می ساخت و از ترس ملاباجی جرئت نداشت به پدرش چیزی بگوید.
چند روز بعد، ملاباجی برای اذیت و آزار شهربانو راه تازه ای پیدا كرد. به شهربانو گفت «از فردا باید اتاق ها و حیاط را پیش از درآمدن آفتاب جارو كنی و ظرف ها را بشوری. بعدش هم باید یك بقچه پنبه و یك دوك نخ ریسی ورداری و گاو را ببری صحرا و تا غروب بچرانی. پنبه را نخ كنی و نخ ها را غروب بیاری تحویل من بدی و تند به كارهای مانده خانه برسی.»
شهربانو كه جرئت نمی كرد به ملاباجی نه بگوید، گفت «خیلی خوب!»
و فردا كله سحر پاشد خانه را رفت و روب كرد و همین كه آفتاب زد، بقچه پنبه را گذاشت رو سرش، دوك نخ ریسی را گرفت به دست و رفت گاو را از طویله آورد بیرون و راهی صحرا شد.
در راه، همه اش غصه می خورد و با خودش می گفت «خدایا! اگر من به جای دو دست، ده تا دست هم داشته باشم، نمی توانم تا غروب این همه پنبه را بریسم و اگر نریسم شب جواب ملاباجی را چه بدم؟»
شهربانو به صحرا كه رسید، گاو را ول كرد تو علف ها و رفت نشست رو تخته سنگی و شروع كرد به رشتن پنبه ها.
نزدیك غروب، شهربانو دید هنوز نصف پنبه ها را نرشته و از غصه به حال زار خودش اشك ریخت.
در این موقع، گاو آمد ایستاد رو به روی شهربانو و با دلسوزی به او زل زد. بعد، شروع كرد تند تند از یك طرف پنبه خوردن و از طرف دیگر نخ پس دادن.
آفتاب غروب از نوك درخت ها نپریده بود كه گاو همه پنبه ها را نخ كرد.
شهربانو خوشحال شد. نخ ها را جم و جور كرد، گذاشت تو بقچه و بقچه را گذاشت رو سرش و گاو را انداخت جلو و راهی خانه شد.
به خانه كه رسید گاو را برد بست تو طویله و رفت نخ ها را تحویل ملاباجی داد.
ملاباجی نخ ها را گرفت و گفت «حالا برو به كارهای خانه برس.»
وقتی شهربانو كارهای خانه را تمام كرد، ملاباجی یك تكه نان خشك داد به او. شهربانو نان را آب زد، خورد و با چشم گریان و دل بریان رفت گوشه ای گرفت خوابید.
صبح فردا، ملاباجی به جای یك بقچه پنبه سه تا بقچه پنبه داد به شهربانو.
شهربانو هم پنبه ها را كول كرد، گاو را انداخت جلو و برد به صحرا. مثل روز قبل نشست وسط سبزه ها و بنا كرد به نخ ریسی.
بعد از ظهر، شهربانو دید از سه بقچه پنبه یكی را هم نتوانسته بریسد و دلش گرفت و های . . . های شروع كرد به گریه.
در این موقع، بادی آمد پنبه ها را قل داد و برد. شهربانو پاشد دوید دنبال پنبه ها؛ اما پیش از آنكه برسد به آن ها، پنبه ها ا
تادند تو چاه.
شهربانو با خودش گفت «ای داد بی داد! دیدی چه خاكی به سرم شد! اگر تا حالا هر شب كتك می خوردم و بد و بی راه می شنیدم، از امشب دیگر سر و كارم با داغ و درفش است.»
شهربانو در این جور فكرها بود و گریه زاری می كرد كه گاو آمد جلو، زبان واكرد و گفت «دختر جان! نترس. برو تو چاه. دیوی نشسته آنجا؛ اول سلام كن؛ بعد هر چه از تو خواست، تو واروش را بزن؛ چون كار دیوها وارونه است.»
گاو چم و خم رفتار با دیوها را به شهربانو یاد داد و شهربانو رفت تو چاه. به ته چاه كه رسید دید باغچه ای آنجاست و دیو نخراشیده نتراشیده ای لم داده كنار باغچه.
شهربانو تا چشمش افتاد به دیو، سلام بلند بالایی كرد. دیو گفت «آهای چشم سیاه دندان سفید! اگر سلام نكرده بودی تو را یك لقمه چپم كرده بودم. حالا بگو ببینم تو كجا اینجا كجا؟ اینجا جایی است كه سیمرغ پر می ریزد، پهلوان سپر می اندازد و آهو سم.»
شهربانو شرح و حالش را از سیر تا پیاز برای دیو تعریف كرد. دیو گفت «قبل از هر چیز پاشو آن سنگ را وردار بزن تو سر من.»
شهربان تند رفت جلو و سر دیو را گذاشت تو دامنش و بنا كرد به جستن رشك ها و شپش های دیو.
دیو زیر چشمی نگاهش كرد و پرسید «سر من تمیزتر است یا سر نامادریت؟»
شهربانو جواب داد «مرده شور سر نامادریم را ببرد؛ البته كه سر تو تمیزتر است.»
دیو گفت «خیلی خوب! حالا پاشو كلنگ را وردار و خانه را خراب كن.»
شهربانو زود بلند شد، جارو را ورداشت و حیاط را جارو كرد.
دیو پرسید «حیاط من بهتر است یا حیاط شما؟»
شهربانو جواب داد «حیاط شما چه دخلی دارد به حیاط ما، حیاط ما از گل و خشت خام است و حیاط شما از مرمر رخام.»
دیو گفت «حالا پاشو بزن ظرف ها را بشكن.»
شهربانو فوری پاشد ظرف ها را شست و مثل آینه برق انداخت.
دیو گفت «بگو ببینم! ظرف های من بهتر است یا ظرف های شما؟»
شهربانو گفت «واه! خاك بر سرم! این چه سؤالی است كه می پرسی؟ معلوم است كه ظرف های شما بهتر است، ظرف های ما از گل و سفال است و ظرف های شما از طلای توقال.»
دیو گفت «آفرین! حالا كه تو این قدر خوبی برو گوشه حیاط پنبه های نخ شده را وردار و برو.»
شهربانو رفت دید همه پنبه ها شده كلاف نخ و كنار نخ ها چند تا كیسه طلاست. به طلاها دست نزد. نخ ها را ورداشت و برگشت پیش دیو كه از او خداحافظی كند.
دیو گفت «كجا به این زودی؟ یك كم پا نگهدار كه هنوز كارت تمام نشده. نخ ها را بگذار زمین و از این حیاط برو به حیاط دوم و از حیاط دوم برو به حیاط سوم كه از وسطش جوی آب می گذرد و كنار آب بنشین. هر وقت دیدی آب زرد آمد به آن دست نزن و هر وقت آب سیاه آمد از آن بزن به سر و چشم و ابرویت و وقتی آب سفید آمد صورتت را با آن بشور.»
شهربانو گفت «خیلی خوب!»
و رفت به حیاط سوم، كنار آب نشست، سر و چشم و ابروش را با آب سیاه و صورتش را با آب سفید شست و برگشت كه از دیو خداحافظی كند و به خانه برود.
دیو گفت «اگر كارت گیر كرد سری به من بزن.»
شهربانو گفت «خیلی خوب!»
و نخ ها را ورداشت از چاه آمد بیرون و این ور آن ور گشت تا گاو را پیدا كرد.
هوا تاریك شده بود؛ اما شهربانو دید پیش پاش روشن است و می تواند جلوش را ببیند. خوب كه به دور و ورش نگاه كرد، فهمید روشنی از خودش است. نگو همین كه با آب سفید صورتش را شسته بود، یك ماه در پیشانیش درآ،ده بود و یك ستاره در چانه اش.
شهربانو فكر كرد اگر با این ماه و ستاره ای كه در صورتش پیدا شده برود خانه، ملاباجی بیشتر اذیت و آزارش می كند و زود با لچكش پیشانی و چانه اش را پوشاند و راه افتاد به طرف خانه.
به خانه كه رسید گاو را برد بست توی طویله و رفت نخ ها را داد به ملاباجی.
ملاباجی پاك انگشت به دهن ماند كه شهربانو چطور توانسته یك روزه سه بقچه پنبه را بریسد و برای اینكه از كارش ایراد بگیرد، شروع كرد به زیر و رو كردن نخ ها؛ اما وقتی خوب پایین بالاشان كرد و دید هیچایرادی ندارند، تعجبش بیشتر شد. به شهربانو گفت «زود برو به كارهای خانه و آشپزخانه برس.»
شهربانو گفت «خیلی خوب!»
و رفت ظرف ها را شست و بنا كرد به جارو كردن آشپزخانه.
ملاباجی با خودش گفت «چون توی تاریكی نمی شود خوب جارو كرد، الان موقع خوبی است برم بهانه بگیرم و كتك مفصلی به شهربانو بزنم.»
اما هنوز به در آشپزخانه نرسیده بود كه دید انگار تو آشپزخانه چلچراغ روشن كرده اند و از تعجب خشكش زد. بعد، یواش یواش رفت جلو، دید از پیشانی شهربانو ماه می تابد و در چانه اش ستاره می درخشد و از خوشگلی صورتی به هم زده كه در همه دنیا لنگه ندارد.
ملاباجی دست شهربانو را گرفت برد تو اتاق. گفت «بدون كتك خوردن و فحش شنفتن بگو ببینم چطور شد كه این طور شدی؟»
شهربانو هم صاف و پوست كنده از اول تا آخر همه چیز را برای ملاباجی تعریف كرد.
ملاباجی به این فكر افتاد كه دخترش را صبح فردا با شهربانو بفرستد به صحرا، بلكه او
هم برود توی چاه، آبی بزند به سر و صورتش و ماهی در پیشانیش در بیاید و ستاره ای در چانه اش پیدا بشود.
این بود كه به شهربانو كمی روی خوش نشان داد؛ لبخندی به او زد و گفت «شهربانو جان! فردا دختر من را با خودت ببر به صحرا، او را بفرست تو چاه و كارهایی را كه خودت كردی به او یاد بده تا در صورت او هم ماه و ستاره دربیاید و مثل تو خوشگل بشود.»
شهربانو گفت طبه روی چشمم! هیچ عیبی ندارد.»
فردا صبح زود، ملاباجی به جای سه بقچه پنبه، نیم بقچه به شهربانو داد و چون دخترش هم همراه او بود، به جای نان خشك و پنیر مانده، برای نهارشان نان شیرمال و مرغ بریان گذاشت و آن ها را دست در دست هم از خانه فرستاد بیرون.
شهربانو و دختر ملاباجی و گاو راه افتادند. رفتند و رفتند تا رسیدند به صحرا.
دختر ملاباجی به شهربانو گفت «زودباش چاه را نشانم بده.»
شهربانو چاه را نشانش داد. دختر ملاباجی پنبه ها را ورداشت انداخت تو چاه و خودش هم رفت پایین و دید دیو نخراشیده نتراشیده ای ته چاه توی حیاط خوابیده.
دیو از صدای پا بیدار شد. دید دختر زشتی ایستاده رو به روش و بی آنكه سلامی بكند زل زده تو چشم هاش و بربر نگاهش می كند.
دیو دختر را زیر چشمی ورنداز كرد و گفت «تو كجا اینجا كجا؟»
دختر گفت «پنبه هایم را باد آورد انداخت تو چاه. آمدم ورشان دار.»
دیو گفت «عجله نكن؛ اول بیا سر من را بجور، بعد برو پنبه ها را وردار برو.»
دختر رفت جلو؛ چنگ انداخت لابه لای موهای دیو و بنا كرد به جستن آن ها.
دیو گفت «بگو ببینم! موهای من تمیزتر است یا موهای مادرت؟»
دختر گفت «البته موهای مادرم؛ موهای تو به جای رشك و شپش، مار و عقرب دارد.»
دیو گفت «خیلی خوب! حالا پاشو حیاط را جارو كن.»
دختر پاشد سرسری حیاط را جارویی زد و برگشت پیش دیو.
دیو پرسید «حیاط شما بهتر است یا حیاط من؟»
دختر جواب داد «البته كه حیاط ما؛ تو حیاط ما دل آدم وا می شود، اما تو حیاط تو دل آدم می گیرد.»
دیو گفت «خیلی خوب! حالا برو ظرف ها را بشور.»
دختر ملاباجی گفت «خدایا این دیگر چه بلایی بود كه من گرفتارش شدم.»
و همان طور كه نق و نوق می كرد، رفت به ظرف ها آبی زد و چیدشان گوشه آشپزخانه.
دیو پرسید «ظرف های من بهتر است یا ظرف های شما؟»
دختر جواب داد «مرده شور ظرف های تو را ببرد كه آدم حالش به هم می خورد نگاهشان كند؛ ظرف های ما از تمیزی مثل آینه برق می زنند و آدم حظ می كند تو آن ها چیز بخورد.»
دیو گفت «تا همین جا بس است. برو پنبه هات را از كنج حیاط وردار برو.»
دختر ملاباجی تند رفت تو حیاط؛ دید بغل پنبه ها چند تا شمش طلا هست. با ینكه شمش ها خیلی سنگین بود، دو سه تاشان را ورداشت و با عجله چپاند زیر بغلش. سرش را انداخت پایین و بدون خداحافظی راهش را گرفت كه از چاه برود بیرون. دیو صدا زد «كجا به این زودی بیا جلو كه من حالا حالاها با تو كار دارم.»
دختر برگشت پیش دیو و ایستاد جلوش.
دیو گفت «قبل از اینكه بری بیرون، از این حیاط برو به حیاط دوم و از حیاط دوم برو به حیاط سوم كنار آب روانی كه از وسطش می گذرد بنشین. هر وقت دیدی آب سفید و سیاه آمد به آن دست نزن. هر وقت دیدی آب زرد آمد، دست و صورتت را با آن بشور و بعد برو پی كارت.»
دختر رفت كنار جوی آب نشست. همین كه دید آب زرد آمد، دست و روش را شست و پنبه هاش را ورداشت و از چاه رفت بیرون.
شهربانو تا چشمش افتاد به دختر ملاباجی، چیزی نمانده بود از ترس زهره ترك شود؛ چون یك مار سیاه در پیشانیش درآمده بود و یك عقرب زرد از چانه اش زده بود بیرون؛ اما از ترسش حرفی نزد و با او راه افتاد ظرف خانه.
چشمتان چیز بد نبیند!
همین كه ملاباجی در را به روی دخترش واكرد و او را دید، از ترس جیغ بلندی كشید. بعد، از هول اینكه در و همسایه دخترش را ببینند، او را تند برد تو اتاق و سر دختر داد زد «چرا خودت را این ریختی كردی؟»
دختر ماجرای آن روز را از اول تا آخر شرح داد.
ملاباجی گفت «حالا نخ ها كو؟ طلاها كجاست؟»
دختر بقچه را گذاشت زمین و ملاباجی دید اصلاً نخی در كار نیست و همه اش پنبه است.
ملاباجی گفت «شمش های طلا را بده ببینم.»
دختر دست كرد از زیر بغلش به جای شمش طلا دو تا تكه سنگ درشت درآورد و گذاشت جلو مادرش.
ملاباجی دو دستی زد تو سر دختر و گفت «ای بی عرضه! خاك بر آن سرت بكنند. حیف از آن همه زحمتی كه بالای تو كشیدم.»
دختر گفت «من كه خودم نخواستم برم پیش دیو. خودت من را فرستادی. حالا سركوفت هم می زنی؟»
و های های بنا كرد به گریه كردن.
ملاباجی دلش سوخت، گفت «همه این ها تقصیر این شهربانوی ورپریده است.»
و شهربانو را گرفت به باد كتك. بعد، دخترش را برد پیش حكیم باشی كه برای مار و عقربی كه در صورتش درآمده فكری بكند.
حكیم باشی دختر ملاباجی را معاینه كرد و گفت «ریشه این مار و عقرب در دل است و نمی شود ریشه كنش كرد. فقط یك روز در میان باید آن ها را از ته ببری و جاشان نمك بپاشی.»
از آن روز به بعد، ملاباجی یك روز در میان كارد تیزی ورمی داشت و مار و عقرب را می برید. اما، همان طرو كه حكیم باشی گفته بود، هیچ وقت ریشه كن نمی شدند. ملاباجی از این ور می برید و آن ها از آن ور در می آمدند.
حالا این را دیگر خدا می داند كه ملاباجی با شهربانو چه كرد و چه به روزش آورد!
روزی از روزها، یكی از همسایه ها ملاباجی و دخترش را به عروسی دعوت كرد و از آن ها وعده گرفت حتماً به عروسی بروند.
ملاباجی به دخترش رخت نو پوشاند و كلی زر و زیور به او آویزان كرد و با دستمال ابریشم پیشانی و چانه اش را بست كه كسی مار و عقرب را نبیند. خودش هم رخت نو پوشید و هف قلم آرایش كرد.
شهربانو هم گوشه ای ایستاده بود و با حسرت به آن ها نگاه می كرد.
ملاباجی از شهربانو پرسید «تو هم می خواهی با ما بیایی عروسی؟»
شهربانو گفت «آره!»
ملاباجی گفت «خیلی خوب! الان فكری به حالت می كنم.»
بعد، رفت تو انبار سه چهار كیسه نخود، لوبیا و لپه را با هم قاطی كرد و دوباره ریختشان تو كیسه و كیسه ها را آورد، چید جلو شهربانو و پیاله ای هم داد دستش و گفت «این هم عروسی تو! تا ما برگردیم باید این پیاله را از اشك چشمت پر كنی و این نخود، لوبیا و لپه ها را از هم سوا كنی.»
ملاباجی این را گفت و خوشحال و خندان دست دخترش را گرفت و از در رفت بیرون.
شهربانو نشست كنار حوض؛ زانوی غم بغل كرد و رفت تو فكر كه چطور پیاله را با اشك چشم پر كند و چطور سه كیسه نخود، لوبیا و لپه را از هم سوا كند كه یك دفعه یادش آمد دیو به او گفته هر وقت كارت گیر كرد، بیا سراغ من. پاشد مثل برق و باد رفت پیش دیو، سلام كرد و مشكلش را گفت.
دیو گفت «اینكه غصه ندارد.»
و پاشد رفت یك چنگ نمك دریایی آورد و داد به شهربانو و گفت «پیاله را پر كن از آب و این ها را بریز توی آن. یك خروس هم به تو می دهم مثل خروس خودتان، تا دانه ها را برات سوا كند؛ به شرطی كه خروس خودتان را تار و ماركنی كه زن بابات از قضیه بویی نبرد. اگر دلت می خواهد عروسی هم بری، بگو تا وسیله اش را جور كنم.»
شهربانو گفت «خیلی دلم می خواهد برم عروسی.»
دیو فوری رفت صندوقی آورد، گذاشت جلو شهربانو و از توی آن یك دست لباس عروسی با تاج و گل كمر و كفش قشنگ درآورد و داد به شهربانو. یك گردن بند مروارید و یك جفت دست بند طلا و یك انگشتر الماس هم داد به او و گفت «به خانه كه رسیدی لباست را عوض كن و برو عروسی و زودتر از مهمان ها عروسی را ترك كن؛ برگرد خانه و همان لباس های قبلی ات را بپوشی.»
بعد، ظرف سفالی كوچكی از زیر تشكچه اش درآورد و از روغنی كه توی آن بود مالید به پاهای شهربانو كه ترو فرز بشوند. آن وقت توی یك دست شهربانو خاكستر ریخت و توی دست دیگرش یك دسته گل گذاشت و گفت «وقتی رفتی عروسی خاكسترها را بپاش به سر ملاباجی و دخترش. گل ها را هم بریز رو سر عروس و داماد و مهمان ها.»
شهربان تند برگشت خانه. پیاله را پر از آب كرد و نمك را ریخت توی آن. خروس ملاباجی را از خانه كرد بیرون و خروسی را كه دیو داده بود به او، انداخت به جان دانه ها. آن وقت لباس هاش را درآورد، برد تو طویله قایم كرد و لباس های تازه را پوشید و زر و زینتش را بست به خودش و صورتش را هفت قلم، از خط و خال گرفته تا وسمه و سرمه و سرخاب و سفیداب و زرك، آرایش كرد و رفت عروسی.
همین كه شهربانو پا گذاشت به مجلس عروسی، غوغایی به پا شد آن سرش ناپیدا. دیگر كسی به عروس نگاه نمی كرد. همه چشم دوخته بودند به شهربانو و از همدیگر می پرسیدند این دختر كیست كه از قشنگی به ماه می گوید درنیا كه من درآمده ام؟
اقوام داماد فكر می كردند شهربانو كسی و كار عروس است و قوم و خویش های عروس خیال می كردند از طایفه داماد است. همه ماتشان برده بود و باور نمی كردند آدمی زاده ای به آن خوشگلی وجود داشته باشد.
در این بین دختر ملاباجی كه به شهربانو خیره شده بود، به مادرش گفت «ننه! نكند این شهربانو است كه آمده اینجا؟»
ملاباجی گفت «خدا عقلت بده! شهربانو الان دارد دانه ها را از هم جدا می كند و هی زور می زند بیشتر اشك بریزد و پیاله را پر كند تا كمتر كتك بخورد.»
دختر گفت «آخر همه چیزش به شهربانو رفته. چشم و ابرو و قد و قامتش با او مو نمی زند.»
ملاباجی گفت «ول كن تو هم با این حرف ها! توی یك جالیز می روی صدتا بادمجان مثل هم پیدا می شود. آن وقت تو می خواهی توی یك شهر دوتا آدم مثل هم پیدا نشود.» |