پرتال استان اصفهان - پيله ور
پرتال استان اصفهانسرويسهاي الکترونيکپست الکترونيکبانک اطلاعات پژوهشي
صفحه اصلي
صفحه اصلي   کودک و نوجوان  داستان  پيله ور

به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود. پیله وری بود كه یك زن داشت و یك پسر شیرخوار به نام بهرام. هنوز پسر را از شیر نگرفته بودند كه پیله ور از دنیا رفت.
زن پیله ور دیگر شوهر نكرد و هم و غمش را صرف بزرگ كردن پسرش كرد.
كم كم هر چه در خانه داشت فروخت خرج كرد و تا بهرام را به هیجده سالگی رساند دیگر چیزی براش باقی نماند، مگر سیصد درم پول نقره كه برای روز مبادا گذاشته بود.
یك روز اول صبح، بهرام را از خواب بیدار كرد و گفت «فرزند دلبندم! شانزده هفده سال است پدرت چشم از دنیا بسته و مادرت پای تو بیوه نشسته. شكر خدا هر جور كه بود دندان گذاشتم رو جگر. با خوب و بد دنیا ساختم و اسم شوهر نیاوردم تا تو را به این سن و سال رساندم. حالا دیگر باید زندگی را رو به راه كنی و كسب و كار پدرت را پیش بگیری. بروی بازار، از یك دست چیزی بخری و از دست دیگر چیزی بفروشی و پول و پله ای پیدا كنی كه بتوانیم چرخ زندگیمان را بگردانیم.»
بعد رفت از بالای رفت كیسه ای را آورد. گرد و خاكش را تكاند. درش را واكرد و صد درم از توی آن درآورد داد به بهرام. گفت «این را بگیر و به امید خدا كارت را شروع كن.«
بهرام پول را گرفت؛ از خانه رفت بیرون و به طرف بازار راه افتاد.
داشت از چار سوق بازار می گذشت كه دید چند جوان گربه ای را كرده اند تو كیسه و گربه یك بند ونگ می زند. بهرام رفت جلو پرسید «چرا بی خودی جانور بیچاره را آزار می دهید؟»
جوان ها جواب دادند «نمی خواهد دلت به حالش بسوزد! الان می بریم می اندازیمش تو رودخانه و راحتش می كنیم.»
بهرام گفت «این كار چه فایده ای دارد؟ در كیسه را وا كنید و بگذارید حیوان زبان بسته هر جا كه می خواهد برود.»
گفتند «اگر خیلی دلت می سوزد، صد درم بده به ما، گربه مال تو.»
بهرام صد درمش را داد و گربه را از كیسه درآورد و آزاد كرد.
گربه به بهرام نگاه محبت آمیزی كرد؛ خودش را به پای او مالید؛ پاش را بوسید و گفت «خوبی هیچ وقت فراموش نمی شود.» و راهش را گرفت رفت و از آن به بعد گاهی به بهرام سر می زد.
تنگ غروب، بهرام دست از پا درازتر به خانه برگشت. مادرش پرسید «بگو ببینم چه كردی؟ چه خریدی؟ چه فروختی؟»
بهرام هر چه را كه آن روز در بازار دیده بود بی كم و زیاد تعریف كرد. مادرش هم با حوصله به حرفهاش گوش داد و آن شب چیزی به او نگفت.
فردا صبح، مادر گفت «پسرجان! دیروز پولت را دادی و جان جانوری را خریدی؛ اما بهتر است بیشتر به فكر گذران زندگی خودمان باشی. امروز صد درم دیگر می دهم به تو كه بروی بازار دنبال داد و ستد و رزق و روزیمان را در بیاری.»
بهرام پول را گرفت و باز راه افتاد طرف بازار.
نرسیده به میدان شهر دید چند جوان به گردن سگی قلاده انداخته اند و به ضرب چوب و چماق او را می برند جلو. بهرام دلش به حال سگ سوخت. گفت «این سگ را كجا می برید؟»
گفتند «می خواهیم ببریم از بالای باروی شهر پرتش كنیم پایین.»
بهرام گفت «این كار چه فایده دارد؟ قلاده از گردنش بردارید و بگذارید این حیوان باوفا برای خودش آزاد بگردد.»
گفتند «اگر خیلی دلت به حالش می سوزد صد درم بده آزادش كن.»
بهرام صد درهم داد و سگ را آزاد كرد.
سگ دو سه مرتبه دور بهرام گشت؛ دم جنباند و گفت «ای آدمی زاد شیر پاك خورده! خوبی كردی، خوبی خواهی دید.»
و از آن به بعد گاهی به بهرام سر می زد.
بهرام غروب آن روز هم، مثل دیروز، شرمنده و دست خالی برگشت خانه. مادرش وقتی شنید بهرام دوباره ولش را از دست داده غصه دار شد و با او تندتر از روز پیش صحبت كرد.
روز سوم، مادر بهرام صد درم داد به او و گفت «امروز دیگر روز كسب و كار است. اگر این صد درم را هم از دست بدهی دیگر آه نداریم كه با ناله سودا كنیم.»
بهرام پول را گرفت و رفت بازار؛ اما هر چه این طرف و آن طرف گشت چیزی برای خرید و فروش پیدا نكرد. نزدیك غروب رفت كنار دیواری نشست تا كمی خستگی در كند كه دید سه چهار نفر دارند هیزم جمع می كنند و می خواهند جعبه ای را آتش بزنند. پرسید «توی این جعبه چی هست كه می خواهید آن را آتش بزنید؟»
جواب دادند «یك جانور قشنگ و خوش خط و خال.»
گفت «این كار را نكنید. آزادش كنید برود دنبال كار خودش.»
گفتند «اگر خیلی دلت به حالش می سوزد صد درم بده، این جعبه مال تو. آن وقت هر كاری می خواهی با آن بكن.»
بهرام نتوانست طاقت بیاورد و پول هاش را داد جعبه را گرفت. خواست درش را واكند، گفتند «اینجا نه! ببر بیرون شهر درش را واكن.»
بهرام جعله را برد بیرون شهر و تا درش را باز كرد، دید ماری از توی آن خزید بیرون. ترسید و خواست فرار كند كه مار گفت «چرا می خواهی فرار كنی؟ ما هیچ وقت به كسی كه به ما آزار نرسانده، آزار نمی رسانیم. به غیر از این، تو جانم را نجات داده ای و من مدیون تو هستم.»
بهرام سر به گریبان روی تخته سنگی نشست و به فكر فرو رفت. مار پرسید «چرا یك دفعه غصه دار شدی و زانوی غم بغل گرفتی؟»
بهرام سرگذشتش را برای مار تعریف كرد و آخر سر گفت «حالا مانده ام كه با چه رویی بروم خانه.»
مار گفت «غصه نخور! همان طور كه تو به من كمك كردی، من هم به تو كمك می كنم.»
بهرام گفت «از دست تو چه كمكی ساخته است؟»
مار گفت «پدر من رییس مارهاست و به او می گویند كیامار و جز من فرزندی ندارد. تو را می برم پیش او و شرح می دهم كه تو چه جور جانم را نجات دادی و نگذاشتی بچه یكی یك دانه اش در آتش بسوزد و خاك و خاكستر شود. آن وقت پدرم از تو می پرسد به جای این همه مهربانی چه چیزی می خواهی به تو بدهم. تو هم بگو انگشتر سلیمان را می خواهم. اگر خواست چیز دیگری به تو بدهد قبول نكن. رو حرفت بایست و بگو همان چیزی را می خواهم كه گفتم.»
بهرام قبول كرد. مار او را برد پیش پدرش و هر چه را كه به سرش آمده بود از سیر تا پیاز تعریف كرد.
كیامار كه بی اندازه از آزادی پسرش خوشحال شده بود، به بهرام گفت «به جای این همه مهربانی هر چه می خواهی بگو تا به تو بدهم.»
بهرام گفت «من چیزی نمی خواهم؛ اما اگر می خواهی چیزی به من بدهی انگشتر سلیمان را بده.»
كیامار گفت «انگشتر سلیمان پشت به پشت از سلیمان رسیده به من و همه سفارش كرده اند آن را دست هر كس و ناكس ندهم.»
بهرام گفت «اگر این طور است، من هیچ چیز از شما نمی خواهم. جان فرزندت را هم برای این نجات ندادم كه چیزی به دست بیارم.»
كیامار گفت «پسر! پشت پا نزن به بخت خودت. تو جان تنها فرزندم را از مرگ نجات دادی و نگذاشتی اجاقم خاموش شود. از من چیزی بخواه و بگذار دل ما خوش باشد.»
بهرام باز هم حرفش را تكرار كرد.
كیامار گفت «می دانی اگر انگشتر سلیمان به چنگ اهریمن بیفتد دنیا را زیر و زبر می كند. نه! آن را از من نخواه. این انگشتر باید پیش كسی باشد كه هم پاكدل باشد و هم دلیر.»
بهرام گفت «از كجا می دانی كه من پاكدل و دلیر نیستم؟»
كیامار كه دیگر جوابی نداشت، بهرام را خوب ورانداز كرد و انگشتر سلیمان را داد به او. گفت «مبادا به كسی بگویی چنین چیزی پیش تو است. همیشه آن را نزد خودت نگه دار و نگذار كسی از وجودش بو ببرد.»
بهرام گفت «به روی چشم!» و از پیش كیامار رفت بیرون.
مار گفت «ای جوان! از كیامار پرسیدی كه این انگشتر به چه درد می خورد؟»
بهرام گفت «نه!»
مار گفت «پس بدان وقتی این انگشتر را به انگشت میانیت بكنی و روی آن دست بكشی، از نگین آن غلام سیاهی بیرون می آید و هر چه آرزو داری، از شیر مرغ گرفته تا جان آدمی زاد برایت آماده می كند.»
بهرام خوشحال شد. زود انگشتر را به انگشتش كرد و چون گرسنه بود آرزوی شیرین لو رد و رو نگین آن دست كشید.
به یك چشم بر هم زدن غلا سیاهی ظاهر شد و یك بشقاب شیرین پلو گذاشت جلوش.
بهرام سیر دلش غذا خورد و پا شد راه افتاد طرف خانه اش.
همین كه رسید خانه، مادرش با دلواپسی پرسید «چرا دیر آمدی؟ تا حالا كجا بودی؟ چه می كردی؟»
بهرام نشست، همه چیز را مو به مو برای مادرش شرح داد و آخر سر گفت «از امروز دیگر نانمان تو روغن است و روغنمان تو شیره.»
مادرش خوشحال شد. گفت «حالا خیال داری چه كار بكنی؟»
بهرام گفت «می خواهم اول این كلبه را خراب كنم و جاش یك كاخ بلند بسازم.»
مادرش گفت «نه! بگذار این كلبه كه من با پدرت در آن زندگی كرده ام و خاطره های خوبی از آن دارم سرپا بماند. تو كمی آن ورتر برای خودت هر جور كاخی كه می خواهی درست كن. من اینجا زندگی می كنم و تو هم آنجا.»
بهرام حرف مادرش را پذیرفت و آرزوهای خودش را برآورده كرد.
از آن به بعد، بهرام خوب می خورد، خوب می پوشید و خوب می خوابید. تنها چیزی كه كم داشت یك همسر خوب بود.
روزی از روزها بهرام داشت از جلو قصر پادشاه می گذشت كه چشمش افتاد به دختر پادشاه. با خودش گفت «دختری را كه شایسته من است پیدا كردم.»
و از همان جا برگشت خانه و مادرش را فرستاد خواستگاری دختر پادشاه.
مادر بهرام بعد از اینكه از دربان قصر اجازه ورود گرفت؛ از جلو نگهبان ها گذشت، رفت تو قصر و به خواجه باشی گفت «می خواهم پادشاه را بببینم.»
خواجه باشی رفت به پادشاه خبر داد. پادشاه مادر بهرام را خواست و از او پرسید «حرفت چیست؟»
مادر بهرام گفت «آمده ام دخترت را برای پسرم خواستگاری كنم.»
پادشاه عصبانی شد و از وزیر دست راستش پرسید «با این پتیاره كه جرئت كرده بیاید خواستگاری دختر ما چه كنم؟»
وزیر در گوش پادشاه گفت «قربانت گردم! سنگ بزرگی بنداز جلو پاش كه نتواند بلند كند. كابین دختر را سنگین بگیر، خودش از این خواستگاری پشیمان می شود و راهش را می گیرد و می رود.»
پادشاه رو كرد به مادر بهرام و پرسید «پسرت چه كاره است؟»
مادر بهرام جواب داد «هنوز كار و باری ندارد؛ اما جوان پاكدلی است. چهار ستون بدنش سالم است و در زندگی كم و كسری ندارد.»
پادشاه گفت «مگر من به هر كسی دختر می دهم. كسی كه می خواهد دختر من را بگیرد باید ملك و املاك زیادی داشته باشد؛ هفت بار شتر طلا و نقره شیر بهای دخترم بكند؛ هفت تكه الماس درشت به تاجی بزند كه به سر او می گذارد؛ هفت خم خسروی طلای ناب كابینش بكند و شب عروسی هفت فرش زربافت مروارید دوز زیر پایش بیندازد.»
مادر بهرام گفت «ای پادشاه! این ها كه چیزی نیست از هفت برو به هفتاد.»
پادشاه خندید و گفت «برو بیار و دختر را ببر.»
مادر بهرام برگشت خانه و شرط و شروط پادشاه را به پسرش گفت. بهرام آنچه را كه پادشاه خواسته بود به كمك انگشتر آماده كرد و آن ها را به قصر پادشاه برد و دختر را به خانه اش آورد. هفت شبانه روز جشن گرفتند، شهر را آذین بستند و شد داماد پادشاه.
این را تا اینجا داشته باشید و حالا بشنوید از پسر پادشاه توران!
پسر پادشاه توران دلداده همین دختری بود كه بهرام او را به زنی گرفته بود. وقتی خبر رسید به او دنیا جلو چشمش تیره و تار شد. با خود گفت «چطور شده این دختر را نداده به من كه پسر پادشاهم و دو سه مرتبه كس و كارم را فرستاده ام خواستگاری و او را داده اند به پسر یك پیله ور؟»
و شروع كرد به پرس و جو و فهمید پسر پیله ور هر چه را كه پادشاه از او خواسته، از طلا گرفته تا مروارید و الماس و نقره، فراهم كرده و فرستاده به قصر پادشاه.
پسر پادشاه توران با اطرافیانش مشورت كرد كه چه كند و چه نكند و آخر سر به این نتیجه رسید كه باید بفهمد پسر پیله ور این همه ثروت را از كجا آورده و هر جور كه شده دختر را از چنگ او درآورد.
این بود كه به پیرزنی افسونگر گفت «برو از ته و توی این قضیه سر در بیار و اگر می توانی دوز و كلكی سوار كن و دختر را برای من بیار تا از مال و منال دنیا بی نیازت كنم.»
پیرزن بار سفر بست و به سمت شهری كه بهرام در آنجا زندگی می كرد، راه افتاد و بعد از سه ماه به آن شهر رسید.
پیرزن همان روز اول نشانی قصر بهرام را به دست آورد و فردای آن روز رفت و در زد. كنیزها در را باز كردند و از او پرسیدند «با كی كار داری؟»
پیرزن گفت «با خانم این قصر.»
كنیزها پیرزن را بردند پیش دختر.
پیرزن گفت «غریب و آواره ام. من را به خانه ات راه بده، همین كه خستگی دركردم زحمت كم می كنم و راهم را می گیرم و می روم.»
دختر پادشاه گفت «خوش آمدی! هر قدر كه می خواهی بمان.»
پیرزن در قصر دختر پادشاه جا خوش كرد. روز و شب در میان كنیزها می پلكید و در میان حرف هاش آن قدر از خلق و خوی مهربان و بر و روی بی همتای دختر پادشاه دم زد كه یواش یواش خودش را در دل دختر جا كرد و رازدار او شد.
پیرزن یك روز كه فرصت را مناسب دید به دختر پادشاه گفت «عزیز دلم! من چیزهای عجیب و غریب زیادی در این دنیا دیده ام؛ اما هیچ وقت ندیده ام كه دم و دستگاه پسر یك پیله ور از دم و دستگاه پادشاه آن كشور بالاتر باشد.»
دختر گفت «من هم تا حالا چنین چیزی را ندیده بودم.»
پیرزن پرسید «نمی دانی شوهرت این همه ثروت را از كجا پیدا كرده؟»
دختر جواب داد «نه. تا حالا به من نگفته.»
پیرزن گفت «حتماً از او بپرس، یك روز به دردت می خورد.»
شب كه شد وقتی دختر پادشاه به خوابگاه رفت، از بهرام پرسید «تو كه پسر یك پیله وری این همه ثروت را از كجا آورده ای؟»
بهرام كه انتظار چنین سؤالی را نداشت گفت «برای تو چه فرقی می كند؟»
دختر گفت «من شریك زندگی تو هستم. می خواهم همه چیز را بدانم.»
بهرام گفت «این حرف ها به تو نیامده.»
دختر از رفتار بهرام دلتنگ شد و از آن شب به بعد بنای ناسازگاری را گذاشت.
بهرام كه می دید روز به روز مهر زنش به او كمتر می شود، داستان انگشتر را براش گفت و سفارش كرد «مبادا كسی از این قضیه بو ببرد یا جاش را یاد بگیرد كه زندگیمان بر باد می رود.»
دختر هر چه را كه از بهرام شنیده بود بی كم و زیاد به گوش پیرزن رساند. پیرزن یك روز كه همه سرگرم بودند، خودش را رساند به خوابگاه بهرام و دختر پادشاه؛ انگشتر را از بالای رف برداشت و بی سر و صدا زد به چاك و با زحمت زیاد خودش را رساند به پسر پادشاه توران. انگشتر را داد به دست او و همه چیز را برای او تعریف كرد.
پسر پادشاه توران انگشتر را به انگشت میانیش كرد، رو نگین آن دست كشید و از غلام سیاهی كه از نگین انگشتر پرید بیرون و رو به رویش ایستاد، خواست كه كاخ بهرام و دختر پادشاه را یكجا برایش بیاورد؛ و غلام سیاه در یك چشم به هم زدن كاخ دختر را حاضر كرد.
همین كه چشم پسر پادشاه توران افتاد به دختر دل بی تابش بی تابتر شد و تصمیم گرفت همان روز جشن عروسی برپا كند؛ اما دختر روی خوش نشان نداد و پس از گفت و گوی بسیار چهل روز مهلت گرفت.
حالا بشنوید از بهرام!
روزی كه انگشتر سلیمان افتاد به دست پادشاه توران، بهرام خانه نبود و وقتی برگشت دید نه از كاخ خبری هست و نه از دختر پادشاه. آه از نهادش برآمد و فهمید انگشتر را دزدیده اند و این كار كار كسی نیست جز پسر پادشاه توران.
بهرام سر درگریبان و افسرده رفت كنار شهر، نزدیك خرابه ای نشست. سر به زانوی غم گذاشت و به فكر فرو رفت كه چه كند.
در این موقع مار و سگ و گربه آمدند به سراغش و علت غم و غصه اش را فهمیدند.
مار به سگ و گربه گفت «این جوان ما را از مرگ نجات داد و در خوبی كردن به ما سنگ تمام گذاشت. من خوبی او را تلافی كردم؛ حالا نوبت شماست كه بروید انگشتر سلیمان را از توران برگردانید و تحویل او بدهید.»
سگ و گربه گفتند «به روی چشم!»
بهرام گفت «شما زودتر بروید؛ من هم از دنبالتان می آیم.»
سگ و گربه با عجله راه افتادند. از دشت و كوه و بیابان گذشتند و رسیدند به شهر توران و رفتند به كاخ پسر پادشاه.
سگ در حیاط كاخ ماند و گربه رفت بی سر و صدا همه جا را گشت و دختر پادشاه را پیدا كرد. موقعی كه دور و بر دختر خلوت شد، گربه با او حرف زد.
دختر گفت «پسر پادشاه توران همیشه انگشتر را در جیب بغلش نگه می دارد و وقتی می خواهد بخوابد آن را می گذارد در دهانش كه كسی نتواند آن را از چنگش درآورد. اما اگر نتوانی آن را به دست آوری چهل روز مهلتی كه از او گرفته ام تمام می شود و با من عروسی می كند.»
گربه برگشت پیش سگ و حرف های دختر پادشاه را بازگو كرد.
سگ گفت «همین امشب باید دست به كار شویم و انگشتر را از چنگش بكشیم بیرون.»
آن وقت نشستند به گفت و گو كه چه كنند، چه نكنند و قار و مدارشان را گذاشتند.
نصفه های شب، گربه و سگ رفتند توی كاخ. سگ در گوشه ای پنهان شد. گربه هم رفت تو آشپزخانه كمین نشست و موشی را به دام انداخت.
موش همین كه خودش را در چنگال گربه دید، زیك زیك كنان شروع كرد به التماس و از گربه خواست كه او را نخورد.
گربه گفت «اگر می خواهی زنده بمانی باید كاری را كه می گویم انجام دهی.»
موش گفت «شما فقط امر بفرما چه كار كنم، بقیه اش با من.»
گربه موش را رها كرد و گفت «برو دمت را بزن تو فلفل.»
موش دمش را زد تو فلفل و گفت «دیگر چه فرمایشی دارید؟»
گربه گفت «حالا با هم می رویم به خوابگاه. وقتی به آنجا رسیدیم تو باید تند بروی جلو و دمت را فرو كنی تو دماغ پسر پادشاه. بعدش هم آزادی بروی دنبال زندگی خودت.»
موش گفت «طوری این كار را برایت انجام دهم كه آب از آب تكان نخورد.»
بعد، گربه و موش راه افتادند طرف خوابگاه و سگ، كه خودش را به راهرو رسانده بود، به دنبالشان راه افتاد و هر سه بی سر و صدا رفتند به اتاق خواب پسر پادشاه توران. موش یواش یواش از تختخواب رفت بالا و یك دفعه دمش را كرد تو دماغ پسر پادشاه.
پسر پادشاه چنان عطسه ای كرد كه انگشتر از دهانش پرید به هوا. سگ انگشتر را بین زمین و هوا قاپ زد و با چند خیز بلند خودش را به باغ رساند و با گربه كه تند به دنبالش می دوید از قصر زد بیرون و تا از دروازه شهر نرفت بیرون به پشت سرش نگاه نكرد.
گربه و سگ كمی كه رفتند جلوتر، رسیدند به بهرام كه داشت با عجله به سمت شهر توران می آمد.
خوشحال شدند و انگشتر را دادند به دست او.
بهرام انگشتر را كرد به انگشت میانیش؛ به نگین آن دست كشید و از غلام سیاه كه در یك چشم به هم زدن پیش رویش ظاهر شد خواست خودش، زنش، كاخش و همه دوستانش در جای اولشان پیدا شوند.
پسر پادشاه توران یك بند عطسه می كرد و هنوز آب لب و لوچه اش را خوب جمع نكرده بود كه دید نه از انگشتر خبری هست و نه از دختر.
بگذریم! بهرام به كمك انگشتر سلیمان هر چه را كه لازم داشت تهیه كرد و برای اینكه انگشتر به دست ناكسان نیفتد آن را به ژرف دریا انداخت و با دوستانش به خوبی و خوشی زندگی كرد.
 

بازديدکنندگان:300

Copyright 2007, All rights Reserved for Isfahan Portal